به وبسایت پرتال جامع افق خوش آمدید

تبلیغات

مطالب این تارنما با استفاده از اسکریپت هوشمند خبرخوان افق گردآوری شده است . درصورت مشاهده محتوای نامربوط لینک مطلب را گزارش دهید .

تبلیغات






تصاویر، جهان ما

1ـ بحث داغی شده بود. در بین راه مدینه به مکه و در لباس احرام، بین چندی از طلبه ها، بحثی درگرفته بود که توالت فرنگی بهتر است یا به اصطلاح خودمانی توالت ایرانی؟ بحث بر این بود که توالت فرنگی چه جایگاهی در مباحث اسلامی دارد. یکی شان می گفت توالت فرنگی، از لحاظ علمی بسیار بهتر است و برای کمر و زانو ضرر کمتری دارد و آن دیگری ـ که البته فرد تند مزاجی هم بود ـ می گفت: این حرف های علمی جدید، چرند است. وگرنه پیامبر بهتر از اینها می دانست که چه چیزی بهتر است و چه چیزی بدتر! همین طور که بعد از قرن ها تازه فهمیده اند چوب مسواک چه مزایایی دارد!!!!!!!!!!

تا اینجا را نگه دارید..

این نوشتار شاید به چند شماره برسد و سلسله نوشتار شود؛ البته اگر حال و حوصله اش دست دهد. بگذارید همین اول بگویم که این نوشتار ارتباطی تنگاتنگ دارد با نوشته هایی که پیشتر در اینجا منتشر کرده ام با عنوان «ادراک واقع از جهان واقع». اگر خوانده باشید میدانید که آن گفتار را در سه شماره نوشتم. حالا ادامه همان مبحث را به شکلی دیگر، ذیل این عنوان دنبال میکنم. اساسا ادراک ما از جهان واقع و جهانِ بیرون، وابستگیِ تنگاتنگی دارد با تصورات ما از جهان. البته این همانی است که در منطق ذیل تقسیم علم به تصور و تصدیق و در مباحث فلسفی، با عنوان پدیدارشناسی مطرح و پیگیری می شود. (البته در فلسفه و منطق تخصصی ندارم و این سخنان را مسامحتا پیوندی بدانید با سخنی که میخواهم بگویم)

روشم را میدانید.. مسایل تخصصی مذهبی یا فلسفی شاید آغازی باشند برای حرف هایم اما تلاشم همیشه بر آن بوده که آنها را در قالب زندگی روزمره بررسی کنم:

گفتم که منطقیون در منطق، علم و ادراک را تقسیم میکنند به تصور و تصدیق که البته برمیگردد به همان منطق ارسطویی. نمی خواهم بحث تخصصی و منطقیِ صرف راه بیاندازم؛ اما اینکه دانسته ها و ادراکات ما نهایتا به تصورهای ما برمیگردد، میتواند نقطه جالبی باشد برای آغاز سخنم. می دانید؛ شاید این حرف هایی که میزنم کمی با مسامحه بیان شده باشد؛ اما فکر میکنم همه ما از مفاهیم و چیزهایی که در مورد آنها در زندگی روزمره سخن میگوییم، تصویری در ذهن مان داریم. یعنی همان تصور که منطقیون میگویند و علم را چنین تعریف میکنند: العلم هو الصوره الحاصله من الشیء عند العقل.

تعبیر غیر تخصصی من این است که گویا ریشه ادراکات ما تا حد زیادی برمیگردد به زمینه هایی بصری و تصویری. ما نهابتا باید همه چیر را ببینیم؛ اگر در عالم عین و بیرونی نشد، در عالم خیال برای خودمان تصویرسازی می کنیم. اساسا انتخاب کلماتی مثل «بینش» یا «نگرش»..همه و همه نشان از آن است که گویا ریشه همه چیز در تصویر است.

با این مقدمه میخواهم بگویم همه ما از تمام چیزهایی که به آنها باور داریم تصاویری در ذهن داریم که آن تصاویر خود با تصاویر گسترده تر دیگری در رابطه اند و این سلسله وار ادامه می یابد. این نکته نیز مهم است که بیشتر اوقات ما نسبت به آنها آگاه نیستیم.

برای مثال اگر خودنگری کنید خواهید دید که تا حد بسیار زیادی هر ادراکی که نسبت به دین و مذهب تان دارید، نهایتا به تصویر ذهنی شما برمیگردد از  عناصر آن. البته غیر قابل انکار است که این تصاویر الزاما مطابق با واقع نیستند.

برای مثال به سخنانی که از آن طلبه نقل کردم برگردید. وقتی این طلبه، محکم و قاطع مدعی میشود که پیامبر، توالت فرنگی را بهتر نمیدانستند؛ ناخودآگاه دستش را برای ما رو میکند و از تصوری در عمق ذهنش خبر میدهد که در آن جهان مصور، پیامبر و شیوه زیست ایشان، ساخته شده و جا خوش کرده است. اما این فرد یا از آن غافل است یا از روبرو شدن با آن می ترسد. حال به نظر شما تصویر و ژرف ساختی که این طلبه جوان از پیامبر در ذهنش بود چگونه است؟؟!! تصورش از شکل و ساختار توالت، سازه ها و ساختمان های زمان رسول، نوع ساختمان ها... و حتی شیوه قضای حاجت پیامبر و ائمه چگونه است؟؟؟؟ چه تصوری از این عناصر داشت که به همین سادگی نتیجه میگرفت که «اگر پیامبر بهتر میدانستند، توالت فرنگی را توصیه میکردند؟؟!!! مگر خود رسول اکرم بر سر توالت های ایرانی و سرامیکی امروزه ما نشسته اند و ایشان خبر دارد که چنین نتیجه ای میگرفت؟؟ و مهم تر از آن، تصور او از رسالت و نبوت چگونه است؟ آیا از رسول تصور یک مخترع، معمار، طراح صنعتی و.... دارد؟ کدام از اینها را در رسول دینش می بیند و چنین انتظاری از او دارد؟

به احتمال بسیار زیاد به دلیل اینکه در جهان ذهنیش با این نوع توالت آشنایی بصری دارد و تجربه زیادی از ارتباط با این نوع جدید توالت ها را ندارد، هرکسی را ناخودآگاه،در تصوراتش، بر همین توالت ها می­نشاند . بنابراین تصور میکند که رسول هم بر همین مکانها می نشسته است و مستحکم پای آنها می ایستد و از آنها به عنوان یک عنصر مذهبی دفاع میکند. غافل از اینکه تصور او ساخته جهان کنونی است که او در آن زیست میکند.

حال اگر به او بگوییم که در آن زمان دستشویی صرفا گودالی بوده، در اطراف چادر یا خیمه محل زندگی که فرد در آن قضای حاجت می کرده و حتی روایاتی داریم که رسول به مسلمانان توصیه میکردند و رحمت میفرستادند بر مسلمانی که روی مدفوعش را با خاک بپوشاند، شاید کمی جا بخورد و ناگاه بنیان تصویری درون ذهنش بلرزد.

سرتان را درد نیاورم اما فکر میکنید تصوراتی که ما از چیزها، پدیده ها، افراد و... داریم از کجا ریشه می گیرند و بر ما چه تاثیری می گذارند؟

2ـ چندی پیش ـ گمان کنم ماه شعبان سال پیش ـ سر کلاس به این موضوع اشاره ای کردم که با پرسش های فراوان دانشجویانم روبرو شدم. برای شان مثالی زدم تا مساله را درک کنند.

گفتم: «چند روز پیش نیمه شعبان بود. همین روزها کافی است به تصویر پروفایل یا همان نگاره تلگرام یا واتساپ دوستان و اطرافیان تان نگاهی بیاندازید و ببینید برای این عید مذهبی چه تصویری انتخاب کرده اند؟؟

بعد گوشیم را برداشتم و تصویر پروفایل دوسه نفر از دوستان و اطرافیان خودم را نشان شان دادم. یک زمینه مشکی، مردی که پشتش به ما بود با دشداشه ای عربی بر تن و عقالی سبز رنگ بر سر، هاله ای از شمشیر در دست و سایه یک اسب بسیار زیبا و سفید در گوشه تصویر. حتما این تصویر یا از این دست تصاویرِ فتوشاپی رادیده اید و احتمالا خودتان هم از آنها استفاده کرده اید. همه شان تایید کردند که در این روزها زیاد دیده اند از این دست تصاویر را. همچنین تایید کردند که در تلویزیون هم بسیار از این نوع تصاویر پخش شده است.

گفتم خوب من کاری ندارم که این تصویر زشت است یا زیبا. فقط نقطه تمرکزم بر تصوری است که این تصاویر، برای ما و دیگران از امام زمان مسلمانان (شیعیان) ایجاد میکند. خیره شده بودند و منتظر بودند ببینند چه می گویم.

ـ ببینید! اینکه امام زمان الزاما عرب است شاید مطابق باورهای شیعی ما امری غیرقابل انکار باشد. اما این هم انکار ناپذیر است که او امام زمان و ولی عصر است و جهانی است و نه فقط متعلق به اعراب و مسلمانان. از کجا میدانید که دشداشه عربی میپوشد؟ از  کجا میدانید عقال سبز عربی بر سر میگذارد؟ این تصویر صرفا تصویر یک عرب است و لاغیر!! همین الان اگر امام زمان از راه برسد با یک کت و شلوار بسیار گران قیمت و کراوات و دکمه سردست، ریشش هم پروفسوری باشد (البته باقی صورتش را هم با تیغ نزده باشد که به انتساب خلاف شرع به امام متهم نشویم) از ماشین با کلاسی پیاده شود و به جای شمشیر یک سامسونت یا کیف لبتاب در دستش باشد؛ با این تصویری که در کله مان کرده اند از امام عصر، چه برخوردی با او خواهیم داشت؟

کدام مان حاضریم بپذیریم که او امام زمان است؟؟؟

با شنیدن این جملات(که البته شاید برای برخی کلیشه ای باشد) بیشتر دانشجویان کلاس خندیدند و البته چندتایی هم مات بودند در دهانم. گفتم ببینید! ادراک ما وابسته است به تصویرهایی که از چیزها برای خودمان می سازیم. و ناگزیز بسیاری از این تصاویر را از جهان اطراف مان می گیریم. تصوراتی که ما از جهان داریم، بنیان بسیاری از باورهای ما، رفتارهای ما، دریافت های ما و نگرش و گرایش های ماست.

در چشمان خیره شان که نگاه کردم دانستم هنوز تشنه مثال اند.

گفتم: تصویری که از حجاب زمان رسول دارید، از کجا آمده؟ کمتر کسی است در جمع شما که درباره ساختار و شکل پوشش زنان در زمان رسول تحقیق دقیق کرده باشد. اینکه چگونه پارچه ای؟ چه رنگی؟ و...

به احتمال زیاد هیچ یک از اینها را محل تدقیق قرار نداده اید.

اما اگر بگویند حجاب اسلامی چگونه است، بی هیچ مقدمه ای، کلی برایش حرف داریم و مدعی می شویم که زمان رسول هم اینگونه بوده و حضرت زهرا این چنین می پوشیده اند و...مجموعه ای از شنیده های مان را میریزیم روی دایره. غافل از اینکه آن شنیده ها تصوراتی برای ما ایجاد کرده است و ما نسبت به آنها آگاهی نداریم و فقط بلغور میکنیم شان. مثلا فیلم های تاریخی مذهبی را ببینید. زنان در این فیلم ها آنقدر لباس پوشیده اند که آدم شاخ در میاورد. از پاپوش هفت لا گرفته تا بالاپوش کتان و ضخیم ده چین و مقنعه و روسری و عبا و قبا و....

حالا کمی تاریخ را مطالعه کنید! اساسا لباس و خلعت، از هدایای بسیار گرانبها بوده است. اینکه به کسی پارچه ای هدیه کنند، از آرزوهای افراد بوده. تا این حد ازدیاد پارچه و پوشش آن هم در اشکال مختلف، آن هم با وجود عدم صنعت پیشرفته خیاطی و با وجود فقر فراگیر آن روزگار، کمی غریب نیست؟؟؟!!!!!!!!!

مثلا جوراب برای زنان، که افراد مذهبی، این همه بر آن تاکید دارند( و البته من هم مخالف آن نیستم) در کدام قرن تولید شده است؟؟؟ با کمی بررسی می بینید که اساسا بسیاری از اینها، زاده جهان امروزند و در جهان کهن، فقر اجازه چنین پوشش های سنگینی را به همه افراد، نمیداده است؛ اما همین فیلم های زیبای تاریخی چه تصویری از پوشش مردم در هزار و چهارصد سال پیش به ما میدهد؟؟

می بینید باورهای مذهبی و دینی ما، به شکل نقطه به نقطه ای، وابسته است به تصاویری که از جزییات مذهبی داریم و برای خود ساخته ایم.

برای این نوشتار به همین میزان بسنده میکنم. اینها را نوشتم تا به ضرورت واکاوی در این تصاویر و بازنگری در آنها برسم. البته در یک جمله پایانی نمی توان این حرف مهم را بیان کرد. اما پیشنهاد می کنم مدتی این تصاویر را ریشه یابی کنید تا بتوانیم در نوشتارهای بعدی در موردشان دقیقتر سخن بگوییم. و حتما از نظرات تان بهره مند خواهم شد.

در این نوشتار به تصاویر و تصوراتی پرداختم که بیشتر به مذهب مرتبط است و اینکه تصاویری که ما از جهان مدرن کنونی دریافت میکنیم انباشتی است از تصاویری که بسیاریش اساسا با جهان کهن سنخیتی ندارند اما ما ناغافل جهان سنتی را نیز در قالب تصاویر امروزی میریزیم و از پشت همین عینک آنها را میبینیم.

شاید در نوشتارهای بعدی به تصورات مان از یکدیگر، از خودمان و از «تصورات مان از تصوراتِ دیگران از ما» بپردازم.



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

عاشورا

صبور باش مادر!

I make all thing new            

من همه چیز را نو میکنم. همه چیز را دگرگون میکنم..

احتمالا فیلم «مصایب مسیح» ساخته مل گیبسون را دیده­اید. اگر ندیدید پیشنهاد میکنم برایش وقت بگذارید. البته این را هم بگویم که کارگردان طبق عادت همیشگی اش صحنه های خشن را بسیار شفاف به تصویر میکشد و در نتیجه ممکن است که این صحنه ها برایتان آزارنده باشد. در این فیلم دوازده ساعت آخر مسیح پسر مریم به روایت کتاب مقدسی آن آن و لحظات شکنجه شدن او که به تصویر کشیده شده و بسیار دردآور است. صحنه هایی از این دست که مسیح را عریان میکنند و دستانش را به سنگ میدان شکنجه میبندند و با انواع تازیانه های و شلاق ها به جانش می افتند. چند سرباز و رییس شان و دو جلاد. شلاق هایی که بر سر هر رشته، میخی وصل است و هر ضربه چند هاشور عمیق بر بدن او به جا میگذارد و با هر ضربه خس خس مسیح را  میشنوید که نفسش در سینه اش می پیچد و بالا نمیآید. گاهی این تازیانه ها بر سر و صورتش فرود می آید و یک چشمش را کور میکند. جلادها هم دو نفرند که حتی لحظه ای میان ضربات فاصله نیفتد. این یکی میخش را از بدن خونین مسیح نکنده آن یکی ضربه اش را فرو میآورد. اینان آنقدر با خشونت این کار را میکنند که حتی سربازان دیگر به اینها با تعجب نگاه میکنند. ناگاه از اینکه خون بدن مسیح بر سر و صورتشان میپاشد به حسی جنون آمیز دچار میشوند و با قهقهه ای شیطانی ضربه ها را سختتر فرود می آورند. اما یک صحنه از این فیلم همیشه حس عجیبی به من میداده است. آنجایی که صلیب را بر دوش مسیح گذاشته اند و او در میان تف و لعن مردم از تپه جلجتا بالا میرود تا او را به وحشیانه ترین روش به صلیب بکشند.

مریم مادر مسیح بسیاری از صحنه ها ی شکنجه مسیح را با چشم خود دیده است و در جایی زیر لب زمزمه میکند که پسرم پس کجا، کی و چگونه خودت را رها میکنی؟

حالا در میانه راهی که مسیح به بالای تپه جلجتا میرود چندین بار از پا می افتد. در یکی از دفعات مریم مسیح را میبیند که با صلیبی بر دوش و پیکری خونین و زخمی، زیر بار سنگ و تف لعن مردم به زمین میخورد. مادری که همه عشقش همین تک پسر است و می داند که بعد از این همه شکنجه، تا چند ساعت دیگر فرزندش را خواهند کشت. حق دارد که کم بیاورد. خودش را از بین جمعیت به او میرساند و گویا با نگاهش به او التماس میکند که خودش را نجات دهد. اما در میان این همه فشار و رنج، مسیح با پیکری خون الود، چشمانی متورم و از شدت جراحت بسته، صورتی مجروح که به دل آدم خنج میکشد یک جمله به مریم می گوید:

من همه چیز را نو میکنم. همه چیز را دگرگون میکنم..

کاری ندارم به اینکه ما مسلمانها به استناد قرآن به صلیب کشیده شدن مسیح را قبول نداریم . اما یادتان باشد این امری است اعتقادی. اما صرف نظر از این، حرفم جای دیگر است؛ اینکه عیسی مسیحیان، آگاهانه همه این کارها را میکند و میداند که به سفاکانه ترین روش کشته خواهد شد اما یک باور دارد که مرگش همه چیز را تغیر میدهد.

شاید این سخنان که اینجا مینویسم برایتان ساده بیاید و تکراری. اگر اینگونه است ترجیحا وقتان را برایش تلف نکنید. اما ممکن است اینها برایتان تازه باشد و حتی کمی خشمگین تان کند. حتی میدانم ممکن است برخی را برآشوبد. اینکه کسی مدعی شود اقدامات حسین(ع) به شکلی خودکشی بوده، حتما برخی را برمی آشوبد:

اما سخنان امام حسین و پیش بینی های او به ما نشان میدهد. کاری به سخنان و پیش بینی های منسوب به رسول و امام علی ندارم که بعضا آنها را غیر منطقی و بی پایه می دانم و از مجعولات و اسراییلیاتی که به ایشان منتسب نمودند. همه سخنم بر سر سخنان خود اوست در چند ماه قبل از وقوع عاشورا و حرفهایی که میان او و بعضی افراد مثل عبدالله بن عمر رد و بدل میشود. او فضای سیاسی بعد از معاویه را ادراک میکند. باهوش تر و با فراست تر از این حرفهاست که فضای سیاسی زمانش را ادراک نکند. فضا را می سنجد و بوی خطر را استشمام میکند. این امر البته فقط به خود او منحصر نیست. دیگرانی هم هستند که این را حس کرده اند و حتی او را از انجام برخی امور بر حذر میدارند. بنابراین پیش بینی های او را نمیخوهم از جنس علوم لدنی و اخبار غیبی جلوه دهم. البته انکار هم نمیکنم. اما میخواهم در اینجا تاریخی بنویسم نه اعتقادی. منظورم این است که هر انسان هوشمند و صاحب نظری مثل حسین فضا و اختناق حاکم را ادراک میکند و میتواند حدس بزند که چه اتفاقاتی ممکن است بیفتد.

موت فی عز خیر من حیات فی ذل(مرگ با عزت بهتر است از زندگی در ذلت)

سامضی و ما بالموت عار علی الفتی..

خواهم رفت و مرگ برای جوانمرد عار نیست.

بسیاری او را بر حذر می­دارند. حتی برخی او را به رفتن به میان کوهها دعوت میکنند. به او هشدار میدهند که مسیری که تو میروی نتیجه اش مرگ است. سخن او اما یک چیز است

هیهات من الذله.... فان عشت لم اندم و ان مت لم الم

اگر زنده بمانم ندامت در پی نخواهد داشت و اگر کشته شوم ملامت نخواهم شد

در جایی دیگر میگوید من میدانم که مرا میکشند اما مرگ من اینها را ویران میکند(نقل به مضمون)

او راه را پیش میگیرد. برای یار جمع کردن چندان مایه ای نمیگذارد. یک کلام؛ هرکس دیدار خدای و محبوبش را انتظار میکشد با من بیاید "من کان فینا باذلا مهجته و موطنا علی لقاء الله نفسه فلیرحل معنا"

و با افراد کمی راهی میشود که بسیاریشان خانواده اویند. زن و بچه هم در میانشان کم نیست. او حتی اگر حدس هم بزند که جنگی در راه است  و احتمال کشته شدن بدهد، عقلانی نیست که زنان و کودکان را با خودش ببرد؛ اما او میخواهد خون به پا کند..

شب عاشورا عباس را میفرستد که از این قوم وقت بگیر که امشب را با محبوبم راز و نیاز کنم.. یارانش را جمع میکند و به ایشان اعلام میکند بیعتم را از شما برداشتم؛ بروید، اینها مرا میخواهند، شما آزادید که بروید.

آخر کدام مرد جنگی این کار را میکند؟؟!! اما او چنین میکند، چون نمیخواهد بکشد؛ میخواهد خون به پا کند..

شیوه جنگیدنی هم که انتخاب میکند، غریب است. تا آخر به تنهایی، تن به تیغ می دهند. فرهنگ جنگی عرب آن روز، آن است که یکی دو نفر جنگ تن به تن بکنند و  پس از آن جنگ جمعی و اصلی آغاز شود، اما حسین اینگونه نیست. حتی وقتی عمر سعد جنگ تن به تن را ممنوع میکند، حتی زمانی که میداند آنها قشونی و گروهی حمله خواهند کرد، یارانش را به تنهایی در میدان میفرستد. کشته شدن آن هم به شکلی خونبار هدف اوست.

پیشترها که به این واقعه می اندیشیدم همیشه برایم سوال بود که آخر در میان این جنگ کشنده، نماز خواندنتان چیست؟ اینان دین ندارند. میخواهند بکشند. حج را نیمه تمام رها کرد، حالا نماز اول وقت خواندنتان چیست؟!! آن هم وقتی دید یارانش خودشان را سپر کرده اند و آنقدر تیر میخورند تا جان بدهند. اما حسین صحنه های شگفت انگیزی را به تصویر میکشد. تصویرها و سکانس هایی که برای همیشه در خاطر بشر  و حافظه جهان بماند. او آمده است که صفحات تاریخ را سرخ کند. آمده است تا به خونین ترین شکل کشته شود. آمده است همه را به شگفتی وادارد. برای این هدف همه کاری هم میکند. آمده است صدای خون او گوش جهان را کر کند. امروزی ها می گویند اسطوره سازی.

قاسم 13 ساله هم به میدان میرود. با آنکه کلاه خودی درخور او نیست. با آنکه زره و لباس جنگی هم قامت او ندارند. اما قرار نیست غیر از کشته شدن اتفاق بیفتد. قرار است اینها جان بدهند. قرار است خون کار خودش را بکند. میگویند در کربلا حدود 10 کودک نابالغ از دم تیغ گذشتند. یکی از ایشان علی اصغر.

اگر اصغری بوده باشد، از عجایب است که امام حسین او را بر سر دست میگیرد تا در مقابل چشمان روزگار گلویش را با تیر بدرند و او نمایش تمام عیارش را شگفت آورتر کند!! وگرنه ساده اندیش ترین انسانها نیز به حرمله و شمر و عمر سعد نمیتواند اعتمادکند. ساده لوح ترین ادمیان نمیتواند امید داشتهباشد که به این کودک اب برسانند.. حسین میداند چه از ایشان بر میآید.. اما میخواهد این تصاویر هر چه خونین تر در صفحات تاریخ باقی بمانند.. برای این هدف همه چیز را فدا میکند و احمقا مردانی که گمان میبردند پیروز شده اند.

آری حسین آمده است همه چیز را نو کند.. همه چیز را تغییر بدهد. این را پیش از حرکتش نیز میگوید.

من کشته میشوم..

این را به زینب (س) ـ مریم زمانش ـ هم میگوید. شب عاشورا. آنجا که زینب بی تاب است و بر دامن او بیهوش میشود:

لا یذهبن حلمک الشیطان(زینب! مبادا شیطان حلم و بردباری ات را ببرد)

اسیر خواهی شد. به شما میخندند اما صبر کن تا صدای سرهای بر نیزه جهان را تکان دهد.



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

تبیین خرد قرآنی با ارایه معجزات پیامبر گرامی اسلام بر قرآن

چند هفته ای است که به دلیل مشغله بسیار و همچنین مطالعات بسیار وقت گیر پیرامون عرفان اسلامی، نتوانسته ام که بر این دیوار چیزی به یادگار بنویسم. اما امروز بر خاطرم گذشت که نوشته ای که چندین سال قبل آن را نوشته بودم را در اینجا قرار دهم. این متن نوشته حدودا یک دهه پیش است. یادگار روزگاری که در شور جوانی، تعلق خاطری داشتم به جریان روشنفکری دینی با آن نوشته های زیبا و فریبنده. حالا این روزها که فاصله زیادی گرفته ام از آن حس و حال، خواستم تا این متن را در دنیای مجازی منتشر کنم. هرچند نه متنی است در خور دغدغه های روزگارمان و نه آن چنان نوشته شده با ساختاری قوی و علمی. اما ایده نهایی اش هنوز برایم خوشایند است.بنابراین اگر به درتان می خورد بخوانید وگرنه وقت تان را صرفش نکنید. شاید افراد معدودی از ظاهر این نوشته بهره ای ببرند، اما خودم امروز سخنگوی این اندیشه و باور نیستم. اگر بخواهم امروز در این زمینه قلم بزنم، قطعا به ایده نهفته در دل این نوشتار میپردازم که شاید از لابلای آن خودنمایی کند، نه ظاهر آن. البته این را هم بگویم که آنچه در اینجا میخوانید با متن اولیه تفاوتهایی دارد و برخی زوایدش پاک شده است:

کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن          به غمزه رونق ناموس سامری بشکن                                                       

برون خرام و ببر گویِ خوبی از همه کس       سزای حور بده رونق پری بشکن [1]                             

اگر بخواهی درباره کتابی بزرگ همچون قرآن سخن بگویی و بنویسی بی­ گمان برای مقدمه نوشتن درمیمانی و بهترین آغاز و انجام را خود او می یابی که همه اوج است و اوج. با این کتاب بزرگ الهی ـ بشری که همراه می­شوی چاره­ ای نیست جز آنکه سر تعظیم در برابر آن فرو آوری که سرشار است از زیبایی است و عرفان و خرد. این کتاب نماینده موجود یا وجودی برتر و روشن اندیش است که بسیار زیبا و دقیق، قوانینی را مطرح ساخته است که برای بهبود زندگی بشر(دست کم در روزگار نزولش) کارآمد بوده است. این سخنان شاید برای بسیاری ثقیل و غیر قابل هضم باشد و چه بسا چنین سوالی مطرح شود که چرا بسیاری که به این کتاب باور دارند نه تنها هیچ ارتباط و انسی با آن ندارند، بلکه اگر پای حرف دلشان بنشینی آیات به ظاهر تناقض گون این کتاب، آنها را سر در گم کرده است و از جبرِ ظاهرا حاکم بر آن می هراسند و از عذاب های نمایان آن در هر سوره و هر صفحه متحیرند؟!! در پاسخ می توانم بسیار کوتاه بگویم که این کتاب را درست نشناخته ایم. چگونه می توانیم مدعی باشیم که آن را درست شناخته ایم در حالی که بساریمان حافظه مان سرشار از مطالبی شنیداری یا وهمی است که هیچ کدامشان ارتباطی با این کتاب ندارد. برای مثال بسیاری را میتوان یافت که گمان میکنند مجازات های مندرج در کتب فقهی در قرآن آمده است، حال آنکه اگر به این کتاب مراجعه کنید کمتر می یابید آنچه را در کتب فقهی خواهید یافت و از آن جمله مجازات سنگسار. یا بسیاری از قصص قرآنی رایج در جامعه را میتوان شنید که فاصله ای بسیار دارد با آنچه قرآن بیان داشته است و جالب اینکه برخی از روشنفکر نمایان همین قصص را مایه خنده میدانند. مثلا قصه حضرت نوح(ع) یا قصه حضرت سلیمان را با سوالات عقلانی تاریخی روبرو میسازند و سپس نیافتن پاسخ را نشانه ضعف این کتاب میخوانند ومیدانند. حال آنکه اگر به این کتاب مراجعه کنید صرفنظر از تفاسیر و حاشیه ها آنچه در خود این کتاب و متن آن مندرج است را بسیار قوی و بسیار معقول خواهید یافت. البته معقول بودنی که از آن سخن میگویم را در صفحات آتی بیشتر توضیح خواهم داد. خردی که بر این کتاب حاکم است بسیار پخته و حکیمانه است واگر آن را ادراک کنیم خواهیم دید که این خرد باعقل جزئی‎اندیشِ چرتکه‎اندازی که با چند صفحه خواندن از کتاب عظیم علم، به آدمی به ارث می رسد زمین تا آسمان متفاوت است.

             زین خرد جاهل همی باید شدن

             دست در دیوانگی باید زدن[2]

در صفحات آتی قصدم بر این است که با بررسی یکی از ادله ای که میتواند ما را به تعریفی هر چند کلی از خرد حاکم بر متن قرآنی، برساند؛ بپردازم. خردی که نه علم‎اندیشی محض است که فقط دانش را می‎فهمد و قوانین خشک ماشین حسابی دنیا را و نه ایمان‎مندی محض که از دنیای بیرون و قوانین حاکم بر آن آدمی را جدا میسازد. هرچند شاید در نگاه اول موضوعاتی که به آنها پرداخته میشود بوی کهنگی گرفته باشد و موضوع روز نباشد اما من معتقدم که یکی از دلایل مهجوریت این کتاب و شکاف نسلی میان ما و او همین موضوعات قدیمی است که در ناخودآگاه جمعی[3] ما وارد شده است و اگر عمیق تر به آن بنگریم این مطلب را بهتر درک می کنیم. اگر به برخی از داستان های و تعاریف کلامی مذهبمان ـ که درحال حاضر رایج هم هست ـ نظری بیافکنیم به تعارضاتی با این کتاب برمی خوریم که بسیاری از افراد را به چالش می کشاند. بسیاری از اینها مساله داغ روز نیستند اما در روزگاری که بازارشان در جامعه و در میان مردم گرم بود بی ‎پاسخ ماندند و بدون آنکه تکلیفش روشن شود رها شده و در لایه های زیرین وجودی بسیاری باقی مانده و امروز برای رهایی از این تعارضها این کتاب را محدود به زمان نزول میدانند.

باورم بر این است که قرآن از قواعدی پیروی میکند که در نگاهی کلان، خردمندانه است. از جمله استدلالی که در این مجال قصد آوردنش را داریم، معجزات منسوب به حضرت محمد(ص) است. معجزاتی که در صفحات آتی چندی از آنها را بر می شماریم و مختصری درباره آنها توضیح خواهیم داد.کمی به مرور حافظه تان بپردازید واگر آنها را به خاطر می‎آورید نظری بر آنها بیاندازید. آیا آنها بر تصور شما بر حضرت محمد (ص) اثری دارند و اگر دارند چه اثری؟؟ شاید برایتان جالب نباشد که به این مسایل که چندان رواجی ندارد بیاندیشید اما من معتقدم که همین هاله‎هالی مبهم اعتقادی که در حافظه ما رسوب کرده است بخش عظیمی از تصویر ما از قرآن و دین مان را تشکیل میدهد. البته در اینجا من در حوزه دین وارد نمی شوم و صرفا به قرآن ـ به عنوان یک متن مستقل ـ می پردازم.

اولین سوالی که ایجاد می شود این است که آیا  هیچیک از این معجزات در قرآن آمده است؟ و اگر در قرآن آمده چگونه بیان شده است و در کل نگاه قرآن به این امور خارق عادت چگونه است؟ که چندان غریب نیست از مردی تا این حد به کمال رسیده خارق عاداتی سراغ داشته باشیم و از او دیده باشند. در این مجال با قرآن همراه می شویم و خواهیم دید که چه زیبا مرزهایی را برای زندگی و عالم کائنات تعریف می‎کند که ادراک آنها بسیار گرانبهاست و ما را به فهم هرچه بهتر این کتاب نزدیک می سازد.

در اینجا به جهت خودداری از اطاله کلام به سراغ اصل مطلب می روم و برای وارد شدن به بحث نظرتان را جلب می‎کنم به چندی از معجزاتی که به آن حضرت نسبت داده‎اند و البته این بخش کوچکی از معجزات منسوب است.(منبع منتهی الآمال نوشته شیخ عباس قمی):

معجزات:

الفـ- معجزات مربوط به اجرام سماویه و مربوط به آسمان:

1ـ شق القمر: دو نیم شدن ماه به خواست مشرکین و توسط حضرت محمد(ص) (آیات اولیه سوره قمر)

2ـ رد الشمس: برگرداندن خوشید از غروب کردن برای منع قضا شدن نمازعصر امام علی (ع)، چرا که ایشان حاضر به بیدار کردن حضرت محمد که بر پای ایشان خوابیده بودند نشدند.

3 ـ قحطی و سیل: نفرین پیامبر در حق قبایل عرب که به قصد آزار ایشان متحد شده بودند و قحطی آمدن در مدینه و جاری شدن سیل به علت دعا کردن حضرت پس از نفرین و پراکنده شدن ابرها پس از سیل از دعای حضرت.

4ـ فرود آمدن جبرئیل و آوردن میوه های بهشتی نزد پیامبر، حضرت زهرا(س) وحسنین که زیر عبای ایشان بوده‎اند.

ب) معجزات آن حضرت در جمادات و نباتات (سلام و تسبیح سنگ و درخت و ...) :

1ـ پس از هجرت ایشان مسجد بنا کردند که در جنب آن درخت خرمای خشکی بود و  پیامبر به هنگام خطبه خواندن به آن تکیه می‎کردند که پس از ساخته شدن منبر و تکیه حضرت به آن، درخت گریست تا ایشان آن درخت را در بر گرفت و آرام شد (نام آن ستون حنانه است).

2ـ حرکت درخت به در خواست مشرکین و امر حضرت که درخت از جایش کنده شد و با صدای شیهه بال مرغان آسمانی به نزد ایشان آمد و سایه بر سر حضرت و حضرت علی (ع) افکند و به اذن ایشان نیم آن سر جایش برگشت و نیمی دیگر ماند تا به اذن حضرت آن نیمه نیز به آن نیم چسبید.

3ـ درختی که پس از جنگ حنین حضرت به آن تکیه کرد و آن هرگز نخشکید.

4ـ طفیل بن عمرو به پیشنهاد قریش پنبه در گوش کرد تا صدای محمد(ص) را نشنود و هر چه بیشتر می‎فشرد بیشتر می‎شنید و لذا ایمان آورد و برای ابلاغ اسلام از حضرت نشانه‎ای خواست و به امر حضرت سر تازیانه اش نورانی شد.

ج) معجزات در حیوانات:

1ـ پیامبر در صحرا صدایی شنید و آهویی را دید در چنگ شکارچی که تقاضا کرد بروم به بچه هایم شیر بدهم و بیایم. رفت و آمد که صیاد آزادش کرد و سپس مسلمان شد.

2ـ شتری نزد حضرت سر به خاک گذاشت و حضرت شکایتش را فهمید و رسیدگی کرد.

3ـ سفینه، برده آزاد شده حضرت که آزاد می‎شود و در سفری دریایی در جزیره‎ای گرفتار شیر می‎شود و با نام پیامبر نجات می‎یابد.

4ـ پرنده‎ای بنام سبزقبا کفش حضرت را به آسمان می‎برد تا مار درون آن ایشان را نیش نزند.

د) معجزات و زنده کردن مردگان و شفای بیماران:

1ـ کودکی را نزد حضرت آوردند کچل بود. حضرت دست به سرش کشید و در جا مو در آورد و کودکی نزد مسیلمه کذاب بردند از دست او کچل شد.(از این قبیل معجزات باژگونه از او کم نیست.)

2ـ نابغه جعدی پیامبر را شعر می‎گفت پیامبر دعایش کرد تا 130 سالگی دندانهایش نریخت یا اگر ریخت بهتر از آن روئید.

3ـ ابوهریره خرما نزد حضرت آورد تا دعای برکت کند و حضرت گفت در انبانت هر گاه دست کنی خرما در می‎آوری و چنین شد.

4ـ با صحابه بودند که ابوالهیثم گفت دوست دارم چیزی برای خیرات داشته باشم. درخت نخل خشکی آنجا بود که حضرت آب را قرقره کردند و بر آن ریختند و درجا خرما داد و همه خوردند.

5ـ از انصار کسی بزغاله داشت که بخاطر پیامبر ذبح کرد و فرزندانش دیدند و در بازی هم را ذبح کردند و یکیشان مردکه حضرت بادعایشان او را زنده کرد.

6ـ پس از هجرت به خانه ابو ایوب انصاری وارد شدند که فقط یک بزغاله داشت که بریان کرد و یک صاع گندم که نان شد و همه مردم به اذن حضرت از آن خوردند و سپس استخوانها را در پوست گذاردند و آن بزغاله  زنده شد .

7ـ ملاعب الاسنه یا ابوبرا از بزرگان عرب به بیماری استسقا دچار شد و حضرت خاک از زمین برداشت و آب دهان بر آن انداخت و بیمار با خوردنش خوب شد.

8ـ در بین راه هجرت به خیمه «ام معبد» رسیدند که بزی داشت بی شیر، حضرت آن را دوشید و همه ظرفها را پر شیر کردند.

9ـ در جنگ خندق حضرت از گرسنگی سنگ به شکم بسته بودند که جابر انصاری بزغاله اش را ذبح کرد و یک صاع جو که آن را پخت و حضرت خانه او را بزرگ کرد و حدود 1000 نفر خوردند و چند روز بعد هم از آن خوردند.

10- قتاده بن نعمان در احد زخمی شد و چشمش از حدقه در آمد چون تازه ازدواج کرده بود با دعای حضرت چشمش خوب شد.

هـ) معجزات در کفایت دشمنان:

1ـ ابوجهل سوگند خورده بود هر جا حضرت را در نماز بیابد بکشد و می بیند، سنگ برمی دارد که چنین کند و نمی تواند و وقتی از او دلیلش را می‎پرسند، می‎گوید دستم به گردنم غل شد و نتوانستم یا به روایتی دیگر می‎گوید که بین او و خودم اژدهایی خشمناک دیدم.

2ـ مسخره کنندگان پیامبر مردند، مثلا ولیدبن مغیره که خار در پایش رفت و آنقدر از پایش خون رفت و آن را از سر غرور خارج نکرد که مرد.

3ـ حضرت در کعبه در سجده بود، ابو جهل بچه دان شتر برسر ایشان ریخت و حضرت زهرا پاکش کرد و حضرت او را نفرین کرد.او در چاه بدر هلاک شد.

4ـ پیامبر در برخی نماز شبها سوره لهب را می خواند لذا زن او قصد ناسزاگویی به او را داشت و به این جهت به دنبال حضرت به مسجد آمد و به اذن خدا هر چه پی ایشان گشت او را ندید در حالیکه ایشان آنجا بودند.

5ـ ابولهب از ابوسفیان دلیل شکست در بدر را پرسید و او گفت سوارانی از آسمان می‎آمدند و ابولهب «ام‎فضل» را بر زمین زد چرا که گفت آنها فرشتگان بودند و «ام فضل» عمود خیمه بر سرش کوفت و او هفت روز بعد مرد.

و- معجزات مستولی شدن به جنیان و شیاطین:

1. ماجرای ایمان آوردن جنیان به قرآن و تدریس شرایع توسط امام علی.

2. در جنگ بنی مصطلق جبرئیل برای محمد پیام آورد که برخی جنیان قصد ضرر زدن به تو دارند و علی رفت و با نام خدا شمشیر می زد و آنها دور شدند و برخی مسلمان شدند.

3. تمییم داری در راه شام بود که می‎خواست بخوابد و از جنیان به اهل وادی پناه ببرد (این رسم عرب بوده که از جنیان امان می طلبیند) که ندا آمد پناه به خدا و محمد (ص) ببر.

4. پس ازمرگ ابوطالب آزارها زیاد شد و ایشان به طایف رفت و با 3 نفر از رئیس قبایل دیدار کرد و آنها مسخره کردند و سنگ زدند و خلاصه عداس نصرانی مسلمان شد و در نماز هم بسیاری از جنیان به او ایمان آوردند.

ز- پیشگویی ها و خبر از غیب:

1. روز بدر اشرافیهای که عباس داشت حضرت از او گرفت و بعدها از او طلب فدا کرد و او جز زن نداشت و به دعای حضرت ثروتمندشد.

2. روزی ابوسفیان بنام رسول الله در اذان ایراد کرد و امام علی فرمود: و رفعنا لک ذکرک..

3. مردی نزد حضرت آمد و گفت پولی ندارم تا حضرت دعا کنند و رفت،کاروان آمده بود از آنها خرید و فروخت و یک درهم سود کرد و فردا دروغ گفت و حضرت فهمید.

4. پیشگویی آخر جنگ موته و شهادت جعفر بن ابی طالب و نیز خضاب شدن محاسن امام علی (ع) به خون و آزارهایی که به عمار رسید و شهادت امام حسین (ع)........[4]

تا همین اندازه از معجزه‎های آن حضرت که نقل شده است را بیان کردیم و به همین بسنده می‎کنیم و پذیرش آنها را از لحاظ تاریخی و روایی و عقلی به تحقیق وا می‎گذاریم و به هر خواننده، ولی به طور کلی بایستی گفت که به نظر می‎آید برخی از این کرامات یا معجزات اصولا با شان نبوت و رسالت سازگاری ندارد و بعضا اساسا معجزه نیستند. لذا اگر توجه بکنید برای تخریب مسیلمه کذاب به او معجزات باژگونه نسبت میدهند که جای بسی شگفتی است!!! چرا که هرچند این اعمال معجزه نیستند اما به همین اندازه دخل و تصرف در هستی شبهه افکن است و نمی توان پذیرفت خداوند چنین تواناییی به چنین انسانی داده باشد.


[1] - غزلیات حافظ

[2] - مثنوی معنوی

[3] - توجه داشته باشید که «نا خودآکاه جمعی» با نظریه «ناهشیاری جمعی» یونگ اشتباه گرفته نشود، هرچند بی ارتباط با بحث نمیباشد.

[4]. توجه داشته باشیم که اینها فقط بخش بسیار کوچک از معجزات نقل شده آن حضرت است و حتی برخی از علما از ایشان بیش از 4400 نقل کرده و 3000 تا از آنها به ثبت رسیده است می توانید برای مطالعه تفصیلی به کتاب حیوه القلوب علامه مجلسی مراجعه کنید...

 

ادامه دارد...



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

رای برائت

از کتابخانه مرکزی دست خالی، آمدم بیرون و مسیر روبروی دانشکده ادبیات را گرفتیم و آمدیم پایین. از مقابل مجسمه فردوسی رد شدیم و رسیدیم به دانشکده هنرهای زیبا. همین طور که در حال راه رفتن سر گردانده بودم و حیاط دانشکده را نگاه میکردم و از لابلای خاطرات سالهای دور خودم را بیرون میکشیدم، ناگهان، نگاهم خورد به بنر بزرگی که به یکی از دیواره های حیاط دانشکده آویزان شده بود.
درجا خشکم زد و خیره شدم به تصویر بنر:
زیر تصویر بزرگی از او نوشته بود «شهید حرم، مهندس....»
او افعانی بود. از خانواده¬ای در سطح بالای تحصیلات و سطح نسبتا بالای فرهنگی. یکی از برادرانش دکتر بود و برادر کوچکترش دانشجوی صنعتی شریف. خودش هم مهندس بود و فارغ التحصیل دانشگاه تهران.
همین چند ماه پیش به عنوان وکیلش در جلسات دادگاهش شرکت کردم. متهم بود به ضرب و جرح و توهین و فحاشی و تهدید. دادسرا هم بدجور برایش بریده بود. البته ریشه دعوا خانوادگی بود. دعوا با شوهر خواهرش که اساسا در سطح ایشان نبود و نجاری بود که با همان فرهنگ اره و چوب و چکش، خواهر درس خوانده اش را آزار می داد. برای همین خیلی برایش مهم بود که برنده شود. البته واقعا هم کاری نکرده بود و برعکس کتک هم خورده بود. اما پرونده پیچیده بود و به شهادت چندین شاهد، اتهام دامنش را گرفته بود. جوانی پرحرفی بود اما باسواد بود. روزی که دادگاه داشتیم کتابی در دستش بود درباره هنر و معماری پست مدرن.
خیلی اصرار داشت که روی دامادشان را کم کند. من هم که شخصیت خود و خانواده اش را دیده بودم و واقعیت برایم روشن شده بود، دسته بندی دقیقی کردم و لایحه ای تنظیم کردم و طی دو سه جلسه دادرسی، دفاعیات موثری داشتم.
در همان لحظاتی که خشک ایستاده بودم و خیره شده بودم به عکسش و باد تکانش می داد، مثل برق از ذهنم گذشت که اگر وکیلش نبودم و دفاع نکرده بودم، احتمالا به جای اینکه عکسش برود در کتابچه شهدای حرم و خانواده اش داغدارش باشند، الان در زندان بود و امکان این حاصل نمیشد که در سوریه کشته شود.
غرق این افکار بودم که با صدای دوستم از دهلیز تفکراتم پرت شدم بیرون.
ـ چیزی شده؟ این بنده خدا کیه؟ چرا خشکت زده؟
نگاهم را از روی عکسش برداشتم و برای اینکه از سر و صدای درونم راحت شوم، بلند بلند فکر کردم:
مرگ دست خداست.
و راهی شدم به سمت در دانشگاه. اما همه اش صحنه آن روزی در ذهنم دوره می شد که زنگ زد و با صدای خوشحالی گفت: آقای رضوی! تبرئه شدم. دیگه مشکلی نیست؟؟ آخه مادرم خیلی نگرانه.



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

مذهبی، بودن یا نبودن؛ مساله این است.

چندی پیش در یک میهمانی بودم و افراد که همه از دوستان و آشنایان بودند با هم گفتگو می­کردند. بحثی در گرفته بود در حوالی مذهب و نقد باورهای دینی. سخن تا به جایی رسید که یکی از ایشان باقی را نقد می­کرد که من هم مذهبی نیستم، اما شماها خوش­تان می­آید الکی مذهب را نقد کنید. صاحب­خانه اتفاقا فردی است که از منظر عموم و نگاه بیرونی، نه تنها مذهبی است بلکه تا حد زیادی متعصب می­ نماید. ناگهان در واکنش به حرف آن گوینده، مثل کسی که نباید از مد عقب بماند؛ خیلی جدی  گفت: البته من هم مذهبی نیستم ولی با شما هم­عقیده­ ام!!!!!!!!!!!

ناگهان تمام افراد در حالت حیرت سکوت کردند و کاملا مشهود بود که نه می­توانستند بخندند و نه مقابله کنند. حیرتی آمیخته با خنده ه­ای زیرپوستی و قهقه­ ای در دل.

حالا سوال این است که واقعا در ذهن آن فرد چه تعریفی از «مذهبی بودن» وجود دارد که تصور می­کرد مذهبی نیست؟؟

کسی با این که نمازش ترک نمی­شود و رفتارهای آیینی را با تقید خاصی انجام می­دهد، به حجاب زن و فرزندش بسیار حساس است و به عبارتی به این مسایل تعصب دارد و حتی مولانا و حافظ نمی­خواند چون فلان روحانی در مسجد، بالای منبر گفته است اینها صوفی هستند و تصوف خوب نیست و...

این روزها آنقدر سرم شلوغ بوده است که نرسیدم چیزی بنویسم. اما در این چند روز، چندین مورد گفتگو یا مشاوره داشته­ ام که باعث شد امشب در این باره بنویسم:

مذهبی، بودن یا نبودن؛ مساله این است

شما چه پاسخی به این سوال دارید؛آیا مذهبی هستید؟ اساسا مذهبی بودن را چه تعریف می­کنید؟

در پاسخ به این سوال من در اینجا نظر خودم را می­نویسم.. شما خودتان می­دانید.

به نظر من مذهب اساسا مفهومی صفر و یکی نیست. مفهومی است طیفی و دامنه دار. از هیچ تا همه..

اما عنصر و رکن اصلی مذهبی بودن از منظر من تعبد است.

تعبد را ممکن است همان عبودیت و بندگی بدانید اما در اینجا اگر بخواهم تعبد را تعریف کنم باید بگویم تعبد عبارت است از:

 

داشتن تعلق خاطر به اعمال آیینی یا داشتن باورهای ایینی و یا هر دو به نحوی که ترک آنها یا عمل بر خلاف آنها، در فرد متعبد ایجاد عذاب وجدان یا رنج درونی می­کند.

 

تعلق خاطر به مجموعه باورها و رفتارهایی آیینی (مذهبی) است که ترک آنها یا عمل به خلاف آنها برای فرد متعبد ایجاد عذاب وجدان می­کند.

یا شاید بتوان گفت تعبد موجد(ایجاد کننده) این تعلق خاطر به باورها و رفتارهای آیینی است. فرق چندانی ندارد.

رفتارهای متعبدانه، رفتارهایی ریشه گرفته از باورهای ایمانی است که در اصطلاح شعایر مذهبی­ گفته می­شوند که غالبا عادت­مدار­اند. به عبارتی، تعبد رفتارهای عادت­مدار ایجاد می­کند. تعبد ریشه احساس گناه و عذاب وجدان است.

پس به این عناصر دقت کنید:

باور یا رفتار.

آیینی بودن: دارای ریشه و سابقه در آن آیین و مذهب خاص.این را هم باید گفت که رفتارهایی آیینی رفتارهایی­اند تشریفاتی.مثل نماز،وضو،اعمال حج و..

عذاب وجدانِ ناشی از ترک رفتار یا عمل خلاف آن باور خاص

به زبان ساده اگر بخواهم بگویم، فرد مذهبی نماز می­خواند، روزه می­گیرد، حجابش را رعایت می­کند، اگر بخواهد با جنس مخالف رابطه برقرار کند، باور دارد که بایستی صیغه خوانده شود و...

*فرد متعبد برایش مهم نیست که اعمالش و باورهایش الزاما معقول و خردمندانه باشد. مثلا اگر به او بگویی چرا با شنیدن نام محمد مصطفی، صلوات می­فرستی پاسخی علمی و منطقی به شما نخواهد داد. او نمازش را می­خواند، چون باید بخواند و اگر این رفتار عادت­ مدارانه را انجام ندهد، دچار عذاب وجدان خواهد شد. وقتی هم که این عمل آیینی را انجام می­دهد، حس رضایتی در او ایجاد می­گردد.

این را هم در پرانتر اضافه کنم که غالبا این حس رضایت و گریز از رنجِ عذابِ وجدان، با لذتِ عبادت اشتباه گرفته می­شود. که باید بگویم اینها با یکدیگر یکی نیستند. یعنی فرد متعبد الزاما رفتارهای آیینی و مذهبی­ اش را با حضور قلب انجام نمی­دهد. شاید در لحظات انجام آن اعمال به هر چیزی فکر کند الا تقرب به خدا. در همان چند رکعت نماز به همه بدهکاری­ هایش فکر می­کند الا بدهی­ اش به خدا. اما با این وجود، حس رضایت از عمل کردن به این چرخه عادت در او ایجاد می­شود و ترک آن برایش ایجاد عذاب وجدان می­کند.

در اینجا این را هم باید بگویم و تاکید کنم که این مطالب کاملا تحلیلی است و به هیچ وجه و به هیچ وجه قصد ارزش گذاری نداشته و ندارم. یعنی اساسا رفتارهای آیینی و مذهبی  و عادت­ مدار بودن آنها را تقبیح نمی­کنم و زشت نمی­ انگارم و چه بسا آنها را نیک بدانم. غیر مذهبی بودن و اینکه کسی مدعی شود تمام رفتارهایش فارغ از باورهای متعبدانه است را هم ازرش نمی­دانم. صرفا این متن را تحلیلی برای تبیین مفهوم مذهبی بودن، بدانید و بخوانید.

بگذریم.. با این وصف حتما فهمیده­ اید که چرا مذهبی بودن را مفهومی طیفی و دامنه­ دار می­دانم.

بگذارید کمی راحت­ تر حرف بزنیم. تا الان مذهبی بودن را تعریف کردم. بگذارید غیرمذهبی بودن را تعریف کنم تا سخنم بهتر برای­تان جا بیفتد.

به باور من فرد غیر مذهبی(در معنای تام و تمامش) فردی است که هیچ گونه باور متعبدانه ندارد. به هیچ رفتار آیینی و متعبدانه­ ای ـ از سر باورـ عمل نمی­کند و هیچ گاه دچار احساس­ تلخ و خودسرزنشیِ ناشی از ترک این رفتارهای یا باورهای آیینی نمی­شود. ممکن است آن فرد اتفاقا فردی باشد با زیستی کاملا اخلاقی. به اخلاقیات و روابط انسانی و کرامت انسان­ها پایبند، اما در عین حال غیرمذهبی. او نه به رفتاری آیینی عمل می­کند و نه باوری ایمانی دارد و نه از ترک رفتار و باورهای متعبدانه یا عمل کردن برخلاف آنها دچار عذاب وجدان می­شود. حالا از این نقطه هر چه به سمت تعبد حرکت کنیم، فرد مذهبی­ تر است. طیف رنگی مذهبیت پررنگ­تر می­شود و دامنه مذهبی بودن گسترده­ تر.

بنابراین شاید عبارت دقیقی نبوده است آنکه افراد را به مذهبی و غیر مذهبی تقسیم می­کردیم. درست­تر آن است که به این بیاندیشیم که ما چقدر و به چه میزان مذهبی هستیم و چه میزان غیرمذهبی نیستیم.

از نقدهای­تان نیز استقبال می­کنم.

 



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

بدبختی: انتخاب یا سرنوشت؟

اگر اشتباه نکنم روزگاری از دکتر اسلامی ندوشن می­خواندم: «فردوسی در شاهنامه از آدم‌های خیلی ضعیف و ظلم پذیر خوشش نمی­ آید..‌آنهایی که همه می­توانند توی سرشان بزنند..»

چند وقت است این جمله بدجور جلوی چشمم رژه می‌رود. سخت است انسان ها را قضاوت کنیم اما هستند افرادی که کلمه‌ای نمی­توانم برایشان انتخاب کنم به جز بدبخت.

اما ماند­ه­ ام تحلیل ندوشن را پذیرا باشم یا نه! طبعا درست نیست این افراد را با دید تحقیر نگاه کنیم. اما اینکه در درون­مان هم از ایشان خوش­مان بیاید یا نه...انتخاب سختی است. در این متن می­خواهم دو ماجرا را تعریف کنم و ببینم نظر شما چیست؟

چندی پیش مراجعی داشتم.. دختری بود که با خواهر و شوهر خواهرش آمده بودند درباره طلاق مشاوره بگیرند. می‌گفت دادخواست طلاق داده‌ام. پرسیدم به چه استنادی؟

گفت: کتکم می‌زند.. همش شک دارد.. بد دل است..

گفتم: پزشک قانونی رفته‌ای؟

ـ نه..

ـ شاهد داری؟

ـ نه.

خلاصه دیدم هیچ مدرکی ندارد که حرفش را اثبات کند.

گفتم: خانم! قاضی روزی چند مورد مثل شما می­بیند و این حرف­ها را بارها می‌شنود. باید بتونی اثبات­شان کنی. وگرنه به این راحتی­ها طلاق نمی‌دهند.

خلاصه بعد از اینکه ۲۰ دقیقه وقتم را گرفت..آرام آرام یخ­شان آب شد و فهمیدم خواهرش آثار کبودی را دیده است. شوهر خواهرش هم. آخرین لحظه یادش آمد که موجر خانه‌اش و زن او هم شاهد بوده‌اند. کلی شاهد دیگر هم دیده بودند.

گفتم: خوب اینها را بیاور دادگاه. این شهود بیایند باز احتمال طلاق وجود دارد. چرا همان اول که می­پرسم نمی­گویی.. آن­چنان گردن کج کرده بودی که هیچ مدرکی نداری که دلم سوخت. خوب اینها خوب است دیگر.

گفت: فامیل­ نمی­آیند شهادت بدهند چون با هم فامیلیم. گفتم بالاخره یکی دو نفر هم از این خیل اقوام هم بیایند بس است.

با حالتی مستاصل گردنش را کج کرد و مثل بچه­ ای بق کرده که با خودش قهر است سرش را بالا انداخت که یعنی نه.. نمی­آیند. می­گویند ما دخالت نمی­کنیم.

گفتم: خوب همسایه­ ها و دوستان­تان. دوباره خواهر گرام با همان حالت گردن کجانه و لب­های آویزان، سری بالا انداخت که ما دوستی نداریم. ما اینجا غریبیم. اهل این شهر نیستیم.

گفتم: مگر چند سال است اینجایید؟

ـ 10سال!!!!!!!!!!!!

گفتم: خانم! ده سال عمر است. همچین می­گویید غریبیم انگار تازه از گرد راه رسیده­اید. خوب همسایه­ ها و همان مالک خانه­ تان چه؟

باز لبهایش را از پیش آویزان­تر کرد که نه همسایه­ ها که بعید است. حالا با خانم مالک صحبت کنم شااااااید... وبعد سکوت کرد.

همسرش بیرون اتاق نشسته بود و داشت با بچه­ شان بازی میکرد.

درونم همه خشم بود. با عصبانیتی فروخورده و نخورده گفتم: خانم محترم! اگر دوستی ندارید، آشنا هم ندارید. فامیل هم پشت­تان را خالی کرده است.. با هیچکسی هم دراین سالها ارتباط نداشته­ اید که کمک­تان کند .. میخواهید منِ وکیل اجی مجی کنم برایتان.

اگر نتوانسته­ اید در طول 10 سال برای خودتان یک دوست پیدا کنید از دست من کاری بر نمی­آید..

جلوی خودم را گرفتم وگرنه بدم نمی­آمد بگویم معلوم نیست با این وضعیت داماد را هم دیوانه کرده باشید که کفری می­شود از دستت­تان.

البته وقتی رفتند عذاب وجدان گرفتم. حرف ندوشن آمد جلوی چشمم ولی دلم راضی نشد. کاش قدری بیشتر درک­شان می­کردم. ولی واقعا سخت بود.

 

 

پنجره دوم:

پیرمرد کور و کر و شولی بود. چشمانش بسیار کم سو بود. باید دستش را می‌گرفتی و راه می‌بردی. از هر چند جمله‌ای که با او می‌گفتی، یکی دو تا رو نمی‌شنید. کت و شلوار آویزانی می­پوشید از طرح­های دهه چهل. عینکی دودی هم می­زد که نصف صورتش را می­گرفت.پیرمرد خنزر پنزریِ درب و داغونی بود که در دهه نود از دل تاریخ ، ظهور کرده بود.

یکی از دوستان معرفی‌اش کرده بود. من هم دیدم خیلی بی‌کس است، تصمیم گرفتم کمکش کنم و در یکی دوتا دادگاه‌هایش بدون چشمداشت مالی شرکت کنم. وقتی زنش زنده بود همه پول‌هایش را داده بود به زنش. همه مدارک خانه و حساب بانک و.. را هم به نام زنش کرده بود. بالاخره آدمی این مواقع اعتماد می­کند دیگر. مالش را می­سپرد به طرف و با خودش فرض می­گیرد که این طرف مال حرام و حلال می­فهمد. نمی­شود که به همه شک کرد. مخصوصا وقتی طرف زنت باشد. بچه­ ات باشد. آدم به جد و آبادش اعتماد می­کند دیگر. خداییش هم زنش خیانتی نکرده بود. اما آدم کف دستش را که بو نکرده است. کی باور می­کند زنش زودتر بمیرد و عرق کفنش خشک نشده، همه چارچنگولی سهم­ خواه همین حطام دنیا بشوند. حطام که می­گویم واقعا حطام­ هااا.. فکر نکنید قطام. کلا 40/50 میلیون پول نقد و خانه­ ای کوچک در ته بن­بستی در محله پایین شهر که نه پایان کارش را می­دادند نه سند داشت. اما حالا که زن فوت شده بود، مادر زنِ پا بر لبِ گورش، آمده بود و سهم الارثِ خودش را از مهریه و خانه می‌خواست. هرچند پیرمرد می­گفت همه­اش به تحریک نوه و دخترش است. اما طرف دعوی ما این پیرزن بود که راه هم نمی­توانست برود. سواد که هیچ، اصلا بلد نبود فارسی حرف بزند. به همان زبان پیچیده روستای­شان در دل جنگل­های صومعه سرا حرف می­زد.

باور کنید پرونده عجیبی بود. آدم­های این پرونده در هاله­ ای از مه از دل تاریخ در می­آمدند.

حالا پیرمرد بر لبه تاریخ ایستاده بود. هرچه زحمت کشیده بود و شندرغازی که جمع کرده بود حالا داشت سرازیر می­شد در زمین همسایه. می­ترسید آخر عمری خیابان خواب شود.

به من می‌گفت: « به خدا مهریه زنم را سال70/71 داده‌ام. مدرکش را هم داشتم. قبل از چهلم زنم ریختند داخل خانه و مرا زدند و تمام مدارکم را بردند. حتی شناسنامه و مدارک شناسایی‌ام را».

تصورش را بکنید. چشم و چار که نداشت. با همین اندام تکیده و صورت کشیده که روی زمین لق می­خورد و راه می­رفت، کتک خورده خدایی بود، حالا کتک هم می­خورد چه تراژدی­ای می­شد. قولنامه خانه‌اش را هم برده بودند و امضای درب و داغون پیرمرد را جعل کرده بودند که بگویند خانه را سال­ها قبل، به نام زنش انتقال داده است. همه پول‌های موجود در بانک که در حساب زن بود را هم توقیف کرده بودند.

پیرمرد حالا پول تاکسی‌اش را هم نداشت. در دادگاه اثبات مالکیت خانه، شرکت کردم و امضای پشت قولنامه را مورد انکار قرار دادم و قرار ارجاع به کارشناسی صادر شد. کارشناس اولیه، آدم خوبی بود.

دورادور شناخت داشت. یک روز زنگ زد و ‌گفت: «این پیرمرد موکلت است؟

ـ بله مهندس!

ـ این می‌گوید: نمی‌بیند؛ ولی من کارم این است. امضا ربطی به دیدن ندارد. می‌خواهد امضایش را پیش من عوض کند.»

گفتم: نه مهندس! استرس دارد و به او قبولاندم جلسه دیگری بگذارد تا سر صبر از پیرمرد امضا بگیرد و باصطلاح استکتاب کند.

با موکل هم حرف زدم. آمد امضا کرد و به هر ضرب و زوری بود، نظریه کارشناسی یک نفره به نفع ما صادر شد.

اما با اعتراض طرف مقابل و در مرحله ارجاع به هیات 3 نفره کارشناسان، شد علیه پیرمرد. اساسا امضای مشخصی که نداشت. مدارکش را هم که برده بودند. هیچ چک و سندی هم نداشت که بشود امضائات سابق­اش را اصل قرار داد. نمی­دانم کجا زندگی کرده بود. انگار واقعا در این دنیا نبوده. کارشناس­ ها که تماس گرفته بودند، رفته بود خط خطی کرده بود. به او گفته بودند مثل این امضا کن. مثل آن یکی امضا کن و خلاصه خراب کرده بود. پولش را هم نداشت تا هزینه هیات 5 نفره کارشناسی را پرداخت کند. به این شکل خانه­ اش را که سال­ها در دل تاریخ با زنش در آن زندگی کرده بودند، از چنگش درآوردند و با کلی منت، پا به پای مادر زنِ اساطیری­اش، شد ارث­ خور زنِ مرحوم.

اما از این بدتر دادگاه مهریه‌اش بود. مدرکش را دزدیده بودند. مدرکی که نشان می‌داد 25 سال پیش مهریه زنش را پرداخت کرده است. 000/000/3 تومان. اما می­گفت شاهد دارم: مادر، پدر.

هر چند استناد به شهادت شهود در مقابل سند رسمیِ ازدواج، مورد ایراد وکیل طرف مقابل قرار گرفت، اما با استناد به نظر شورای نگهبان و... قاضی را راضی کردم که قرار استماع شهادت شهود صادر کند. وقتی گذاشت اما از بدشانسی و بدبختیِ پیرمرد، روز استماع شهادت، قاضی دادگاه مریض بود و پرونده رفت زیر دست دادرس.

مادر پیرمرد که فقط باید سن و سالش را حدس می­زدی، آمد و شهادت داد و حرف‌های پیرمرد و نوشته‌های مرا تایید کرد:

«سال 70 مبلغ 3 م پرداخت کردیم تا زنش رضایت بدهد، پسرم از زندان بیاید بیرون»

ـ کجا پرداخت کردید ؟

ـ در دادگستری. اینها که بلدند و عریضه می­نوشتند، متنی برایمان تنظیم کردند و امضا کردیم. اتفاقا برگه‌اش چند ماهی هم دست خودم بود. بعدا پسرم از من گرفت. همه‌اش را پول نقد دادیم.»

ـ چرا زندان؟

ـ آن وقت­ها با هم اختلاف داشتند. زنش نمی­دانم رفته بود سر چی شکایت کرده بود که پسرم دو روز هم بازداشت شد. اما با دادن مهریه راضی شد. بعد هم کلا با هم خوب شدند».

نوبت پدر رسید.

پدر پیرش آهسته آهسته از داخل سالن، آمد داخل اتاق و خیلی ساده و بانمک، بی­مقدمه دست گذاشت روی قرآن و گفت: «هر چه زنم گفت، من هم همون رو میگم حاج آقا»

مانده بودم بخندم یا گریه کنم. قاضی گفت مگر می­دانی زنت چه گفته؟

بگذریم... خلاصه با هر ترفندی بود شهادت داد.

قاضی کمی تردید داشت. گفت: آقای وکیل! یک شاهد دیگر هم بیاورید.

به پیرمرد گفتم.

گفت برادرم هست.

دو هفته بعد برادرش از شهرستان آمد. داغون‌تر از خودش بود. کلا خانواده درب و داغونی بودند. برادرش مشخصا معتاد بود و بدنش سوخته بود. قیافه وحشتناکی داشت. می‌گفت: دارو مصرف می‌کنم تا دردم کم شود. با عصا هم راه می‌رفت. یکی از پاهایش کوتاه‌تر از آن یکی بود. لنگان لنگان دنبالم راه افتاد. رفتیم پیش دادرس. قاضی، قسمش داد. قسم خورد و یک کلام گفت و کار را خراب کرد. «پول را در پاسگاه دادیم نه دادگستری.» البته بعد از 25 سال طبیعی بود ولی به هر حال ذهن قاضی را به هم ریخت.

یک ماهی طول کشید. تلاش کردم سابقه پرونده‌اش را در بیاورم؛ اما برای 25 سال پیش بود و چیز دندان‌گیری گیرمان نیامد.

خلاصه حکم علیه پیرمرد صادر شد. برایش اعتراض نوشتم و هزینه‌اش را هم از جیب دادم. برایم جالب بود که با ارسال لایحه اعتراضی، دادگاه تجدید نظر، وقت تعیین کرد؛ برخلاف تصورم که گمان می­کردم حتما رای را تایید می‌کند.

خسته شده بودم. پیرمرد به حرفم گوش نمی­داد. دوستش هم ولش کرده بود. قرار بود بروند دنبال شکایت کیفری سرقت و جعل و... ولی هیچ کدامش را انجام نداده بود. نمی­خواستم ادامه دهم. تا همین جا هم 6 ماه کمکش کرده بودم، ولی دلم نیامد. روز دادگاه تجدیدنظر، تمبر وکالت را باطل کردم و رفتم داخل دادگاه.

قاضی را می‌شناختم. شیخ تندی بود. اساسا نمی‌گذاشت وکیل حرف بزند. می‌گفت «هر وقت نوبتت شد بنویس! ولی بگذار دقیق از موکلت بپرسم.»

چشم­تان روز بد نبیند. قرار دیگری هم داشتم دادسرای منطقه هفت. اما این دادگاه که در این مدت این قدر برایش زحمت کشیده بودم، طوری گذشت که کلا از همه کارهایم افتادم.   

می‌پرسید چرا؟

پیرمرد دیوانه‌ام کرد. یا به عبارت بهتر کلا دیوانه شده بود. چرت و پرت می‌گفت. همیشه قبل از دادگاه­ هایش دوشی می­گرفت و شانه­ای به سرش می­زد. اما آن روز همان طور خنزر پنزری آمد. ریش­های تیزش که از مرز ته­ریش گذشته بود، رسما و آفیشال به اعصابم فرو می­رفتند. کت و شلوار اساطیری­اش هم که مثل همیشه..نه بدتر از همیشه به تنش زار می­زد.

ـ قاضی پرسید: چقدر مهریه‌اش را دادی؟

پیرمرد: سه میلیون و نیم!!!

صدای درون من: چی؟! تا آن روز حرف از 3 میلیون بود!!! 500 هزار تومان هم در سال 70 مبلغ کمی نیست که بشود گفت مهم نیست.

قاضی: چرا مهریه‌اش را دادی؟

پیرمرد: دوستش داشتم. دوست داشتم مهریه‌اش را بدهم.

صدای درون من: تا امروز خودمان را پاره کردیم و بارها گفتیم چون بازداشت بودی و می‌خواستی از زندان بیایی بیرون، و زنت هم شرط مهریه گذاشته بوده، مهرش را داده­ای! مادر و پدرت هم همین را گفتند. حالا می­گویی دوستش داشتم؟!!

هر سوالی و جوابی که تمام می­شد صداها شروع می­کردند در ذهنم وول می­خوردند و می­خواستند از دهانم پرتاب شوند بیرون. آن هم با نعره. اما می­دانستم اخلاق قاضی طوری است که کار را خراب می­کند. حتی یکبار هم آمدم به پیرمرد یادآوری کنم که قاضی نگذاشت حرف بزنم.

گفتم: آخه حاج آقا زنش را دوست داشته ولی بازداشت هم بوده. بالاخره می‌خواسته دل همسرش را به دست بیاورد، مهرش را داده است.

گفت: هر وقت گفتم مطالبت را بنویس. الان می­خواهم ببینم موکلت چه می­گوید.

بعد رو کرد به پیرمرد و پرسید: کجا پول را دادی؟ چطوری دادی؟

ـ دادگستری. ریختم به حسابش!!! دفترچه داشت، همه‌اش را ریختم به حسابش!!!

صدااا: واااااااای!!!!! اصلا دیوانه شده­ایی پیرمرد! مثل کسی که با خودش و همه دنیا لج کرده باشد.

تا امروز چهار نفر گفته­ اند پول نقد دادیم. حساب؟؟!! دفترچه!!؟؟ اینها چیست که می‌گویی!؟؟

هر سوالی که پرسیده می­شد انگار با پتک می‌کوبیدند تویِ سر من. صدای  پیرمرد در وقت جواب دادن هم مثل صدای خنده ملیجکی بود که وقتی من را شکنجه می­دادند، دور اتاق مغزم راه می­رفت و قهقه و ریز ریز می­خندید.

سوال بعدی: چرا سه میلیون و نیم دادی؟

ـ رفتیم پیش دست اندرکاران مهریه! حساب کردند 500/3 م. ماهم ریختیم به حسابش!!!!

ـ کلا داشت چشمانم از حدقه بیرون می‌زد.

تمام خیابان­ها پر از آدم بود. صدای بلند شعار مردم گوش فلک را کر کرده بود. مرگ بر مصدق، مرگ بر مصدق. اینها کی­ اند؟؟ مگر همین­ ها نبودند که پیش پای شما، همین خیابان را بالا می­رفتند و درود بر دکتر مصدق­شان شهر را پر کرده بود. هنوز به انتهای خیابان نرسیده­ اند اینها. چرا یادشان رفت؟ پیرمرد خنزر پنزری را در بین جمعیت دیدم. چی شده؟ دارید کجا می­روید.. دارید به کی مرگ می­فرستید.. اصلا می­دانید مصدق کیست؟؟ پیرمرد فقط نگاهم کرد.. چشمانش را ریز کرد، بلکه بتواند با تنگ کردن چشمانش من را ببیند. اما هر چه صبر کردم تغییری در چهره­اش ندیدم. آخرین نگاهش را انداخت و همان طور لق لق راه افتاد: گریه می­کرد و مرگ بر مصدق را  زمزمه می­کرد و..

آیت الله با تحکم پرسید: کجا پول را واریز کردی؟

با صدای آیت الله به خودم آمدم.. آفتابِ داغ داشت از پشت پنجره، گردنم را می­سوزاند..

ـ پیرمرد مِن مِنی کرد و نگاهی به من انداخت و چشمانش را تنگ کرد و گفت: موسسه قرض الحسنه مهر!!!!!!

ـ یا جدا.... اساسا سال 70 ، موسسه مهر ....؟!

قاضی: کجا بود؟

ـ شعبه‌ای داشت داخل دادگاه. همان جا بود.

سال 70 شعبه موسسه مهر!! آن هم داخل دادگاه!!!!!!!!!!!

پیریِ خرِف، مخش قفل کرده بود و مثل آدم‌های جنی، یکریز یاوه و لاطائل می‌بافت. هر چه می­گفت چرند بود. اصلا طبیعی نبود. مثل آدمی که طلسم شده باشد. من هم هیچ کاری نمی‌توانستم بکنم.

تنگه خرد نکردم. گفتم: آقای محترم! چرا خذعبل می‌بافی؟ چی می­گی؟ دست اندرکاران محاسبه مهریه کی­ان؟؟!! تو حالت خوبه؟؟

قاضی هم خنده­اش گرفته بود.

اما پیرمرد با یک حال نزار گریه می­کرد و هی می­خواست حرف‌هایش را پس بگیرد و درست­شان کند.

ـ جایتان خالی! خلاصه هر چه خواب دیده بود برای قاضی تعریف کرد. باور کنید اگر با کسی چند روز تمرین کنید و پولش بدهید که برخلاف سخنان قبلی‌اش حرف بزند؛ به شما یقین می‌دهم نمی‌تواند تا این حد متناقض سخن بگوید. یعنی مثل یکی از رییس جمهورهای سرزمین عزیزمان یک جا را هم نگذاشته بود که خراب کاری نکرده باشد.

قاضی پرسید: شهودت؟

گفت: فقط پدر ومادرم.

قاضی گفت: پس چرا برادرت آمده شهادت داده؟

به من نگاهی کرد و قتی دید با استیصال نگاهش می­کنم گفت:اون مریض است. ولش کنید..

ـ قاضی گفت آقای وکیل حرفی ندارید؟

از درون داشتم می‌جوشیدم. گفتم: حاج آقا ایشان حالش خوب نیست. اصلا دارد پرت می‌گوید. فقط می‌توانم بگویم خدا به دادش برسد. همین! بعد هم مطالب حقوقیم را با کمال اعصاب خردی نوشتم و از شعبه آمدم بیرون و برای چند لحظه کوتاه، جمله اسلامی ندوشن و تحلیلش از فردوسی از ذهنم گذشت. و کلی سوال روبروی ذهنم رژه رفتند. از در دفتر دادگاه که پا گذاشتم در سالن مجتمع قضایی، پدر و مادرش را دیدم که جلوی درنشسته بودند. دستی برایشان تکان دادم و بی انکه حرفی بزنم  و بگذارم بلند شوند تا حرفی بزنند از دادگاه فرار کردم.



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

هنر زیستن(کلیشه گریزی)

اگر این صفحه را دنبال کرده باشید شاید خوانده باشید متنی را با عنوان «رویارویی با گوناگونی جهان­ ها»   http://ghalam-va-ayene.blogfa.com/post/36

در ابتدای آن متن به یک خاطره اشاره کرده بودم. خاطره­ای از به دوش کشیدن یک کوله سنگین در مسافرتی 4/5 روزه. کوله­ ای که اصلا نیازی به تحمل وزنش نبود.

حالا این را داشته باشید. برای نوشتن حرف امروز بگذارید از دغدغه­ ام در این چند روز شروع کنم. مساله­ ای که چند روزی است به شدت ذهنم را مشغول کرده است. آن هم حاصل خواندن متنی کوتاه بود، از استاد ملکیان. فیلسوفِ معاصر و استاد طبقه­ بندی­هایِ دقیق و راهگشا.

در این متن، ایشان کتاب­ها یا مطالعات را به سه دسته تقسیم کرده بود: اول مطالعات و کتاب­های تخصصی یا حرفه­ای برای کسب درآمد و ثروت. دوم کتاب­هایی که برای لذت، مطالعه­ شان می­کنیم. مثلا شعر و رمان و... اما سومین نوع خیلی برایم جالب بود. کتاب­های درباه «هنر زیستن». این بخش را از زبان خود ایشان بخوانید:



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

در بزرگداشت مردی که رفت

یادم نمی‌رود.. روزی را که در بنیاد باران و در دفتر رییس جمهور دوست داشتنیِ سابقِ ایران آقای خاتمی، نشسته بودیم. وقتی دانست که چه رابطه‌ای با او دارم خیلی گرم احوالش را پرسید و از اینکه بیماری خانه نشینش کرده است؛ ناراحت شد و از من خواست که سلامش را به او برسانم.

دکتر اصغر دادبه فیلسوف و متکلم و مدیر گروه ادبیات دایره المعارف بزرگ اسلامی نیز وقتی بیماریش را از زبانم شنید، با ناراحتی از من خواست سلامش را برسانم و شماره‌اش را از من گرفت تا با او تماسی بگیرد و احوالش را جویا شود.

اتفاقا در روزهایی که با همسرم ـ برای مصاحبه ـ به خانه‌اش می­رفتیم؛ سلام دکتر دادبه را به او ابلاغ کردم. با همان بیماری و حافظه شکسته‌ای که داشت، خیلی سریع سری تکان داد و گفت: آن فاضل‌مردِ حافظ شناس.. سلام مرا به او برسان آقا سید مهدی!

دارم  از دکتر ابومحمد وکیلی حرف می‌زنم. متولد سال ۱۳۰۸ و زاده قم. او پس از طی تحصیلات مقدماتی و به پایان رساندن دورۀ سطح، به تحصیلات جدید روی آورد و موفق به اخذ لیسانس الهیات و دانشنامه علوم قضایی و نیز مدرک فوق لیسانس علوم اجتماعی از دانشگاه تهران شد. وی در دورانی که نماینده و حافظ منافع ایران در کشور مصر بود به ادامه تحصیلات خود در رشته الهیات پرداخت. نویسنده و پژوهشگر در حوزه علوم و تمدن اسلامی. نویسنده کتاب تشکیلات شیعه، مترجم مجلداتی از کتاب التمهید اثر آیت اله معرفت، مترجم آثاری از دینوری، دارای مقالاتی در حوزه تمدن اسلامی چون شناخت‌نامه پیشوایان فکری شیعه(کلینی و...) و  آثاری دیگر در بررسی‌های جامعه‌شناختی و ساختاری مذهب تشیع و .. با بخشی از اینها وقتی آشنا شدم که روزها در بین قفسه‌های کتابخانه‌ها و فایل‌های کامپیوتری و اینترنتی، در پی آثارش بودم. آثاری که گاه خودش هم به دلیل بیماری فراموش کرده بود و در کتابخانه­اش هم یافت نمی­شد.

مردی که در حکومت پیشین از افراد ذی‌نفوذ بود. حافظ منافع ایران در مصر در دهه40. کسی که خاطرات رو در روی بسیاری از محمدرضا شاه داشت. خاطراتی از شانه به شانه بودن با او در نشست‌ اپک. مشاور او در قرارداد الجزایر. از دوستان رهبر فعلی جمهوری اسلامی یا به قول خودش آسید‌علی (خامنه‌ای) که داستان دوستی­شان خودش شنیدن دارد. همنشین و هم کلام با افرادی چون شهید چمران و امام موسی صدر. امام موسی صدری که همیشه با لحنی خاص از او یاد می‌کرد. لحنی سرشار از احترام، همراه با یک حس پنهان حماسی.

مردی که چندوقت یک بار از سوی آقای خامنه‌ای دعوت می‌شد و من قصد داشتم تا بیشتر از اینها برایم بگوید. در یکی از روزها که خانه‌اش بودیم گفت: «چندی پیش که از سوی ایشان(آقای خامنه‌ای) دعوت شده بودم به من گفت: ابومحمد! شنیده‌ام که شما روشنفکرها در جمع‌هایتان نق‌نق می‌کنید!» و با لبخندی حرفش را قطع کرد.همیشه  در رابطه با این دوست قدیمی به همین جملات مبهم و کوتاه بسنده می‌کرد. هر چه می‌خواستم بیشتر حرف بزند، کمتر می‌گفت. وقتی خیلی اصرار می‌کردم تا به احترام تاریخ سخن بگوید، اشاراتی می‌کرد و سریع می گذشت. یک روز بعد از کلی اصرار گفت: «از من نخواه بعد از 50 سال رفاقت، حرفی بزنم که ناقض پیمان رفاقت باشد.»

خاطراتم از این مرد بی‌ادعا ولی موثر در لحظاتی از تاریخِ معاصر ایران، بیشتر به همین چند سال اخیر محدود می‌شود که با همسرم به خانه‌اش می‌رفتیم تا بلکه خاطراتش را از بین کلماتی شکسته‌ که از ذهن و زبانی خسته و بیمار خارج می‌شد، ‌جمع‌آوری کنیم. و البته خاطراتی مبهم از دوران کودکی و حضور همیشگی او با کلاس و دیسیپلین سفیرانه‌اش.

اما با وجود کوتاهی این روزها خاطرات کم نیستند برای نوشتن. خانه خاموشی داشت. خانه‌ای بزرگ در یکی از محلات بالای شهر تهران، با مبلمان و تابلوهای قدیمی و تجملی و فرش‌های گران‌قیمت. فرش‌هایی که هیچ وقت نشد با پاهایم لمس‌شان کنم. چون باید با کفش روی آنها قدم می‌گذاشتیم. هربار که می‌رفتیم با وجود بیماری و کهولت، با صورتی تراشیده و لباس‌هایی مرتب، در پذیرایی بزرگ خانه‌اش حاضر می‌شد.

در همان جلسه اول وقتی از او بیوگرافیش را خواستم، از بین اوراق دم دستش، خودنوشتی به  دستم داد، بسیار کوتاه، و با خنده گفت: «آقا سید مهدی! من نه تاجر شدم نه عالم. شما راه من را نروید.» معنای این شوخی‌اش را در آخرین دیدار با او فهمیدم. وقتی که از خانه‌اش بیرون می‌آمدیم پس از چند قدم نشست و گفت: «یک حرف می‌زنم آویزه گوشت کن!» سراپا گوش بودم تا ببینم پند این مردِ دنیادیده و کارکشته چیست. با همان آرامش همیشگی گفت: «از سیاست دوری کن! در کشور‌های توتالیتر، سیاست...».. حرفش را خورد و همان طور که سرش را خیلی ریز تکان می داد، با چشمانش خیره شد به دیوار روبرویی..

در چشمانش  حرف‌ها موج می‌زد. سکوتش خیلی حرف داشت. سکوتی که برای من پیوند خورد به سکوت ابدی‌اش در بیست و دوم تیرماه 1395. یعنی همین امروز، که اینها را می­نویسم. انگار می‌دانست دیگر نمی‌شود که ببینیمش.

نشد سلام آقای خاتمی را به او برسانم. چون بعد از آن جلسه آخر بیماریش عود کرد و هربار که تماس می‌گرفتم یا پاسخگو نبودند و یا در بیمارستان بستری بود. حتی دو نورز گذشته را نشد که به او تبریک بگویم.

اما امروز که در غربت و بی‌کسی عجیبی، در خاک تکانش می‌دادند و تلقین می‌خواندند، به سلام خاتمی فکر می‌کردم و گنجینه‌ای از تاریخ معاصر ایران،که با این مرد شریف، برای همیشه، در خاک رفت و دیگر هیچ­وقت بازگو نخواهد شد.

خدایش بیامرزاد ابومحمد وکیلی را...

22/4/95



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

فقر تئوریک

این متن را آرام و آهسته بخوانید:

الف ـ چندی پیش در فضای مجازی سخنی را به جناب علم­الهدی(تماینده ولی فقیه در آستان ثروتمند قدس رضوی) منسوب کردند که گویا سایت متعلق به ایشان آن را شایعه اعلام کرد. سخن انتسابی آن بود که: «مردم با تحمل فقر تهذیب نفس می­کنند و بیشتر منتظر ظهور می­شوند و کمتر گناه خواهند کرد.» اما انکاری بر این سخن ایشان مشاهده نکردم که در سلسله جلسات فعالان فرهنگی سال 93 ابراز داشته­اند: «توسعه زندگی در رفاه، دید اسلامی نیست و اگر اصطلاحات دینی را بررسی کنیم، متوجه می‌شویم که قرآن به کسانی که به دنبال توسعه رفاه هستند "مترف" می‌گوید». ttp://www.baharnews.ir/news/57162/

البته ایشان به این مساله هم اشاره می­کند که «ما کمونیست نیستیم و با پولداری مخالف نیستیم» اما مشخص نیست که چه نظریه­ای در پس این سخن است. حتما خاطرتان هست که ایشان در خطبه نماز جمعه در سال 91 هم گفته بودند: «اگر مرغ در دسترس نيست آن را با يك ماده پروتئيني ديگر جايگزين كنيد. مشهدي‌ها مگر اشكنه پياز داغ را يادتان رفته و آن زندگي را فراموش كرده‌ايد؛ مگر قرار است برنامه همان باشد كه قبلاً ‌بوده است»؟!

ب ـ از آقای مصباح یزدی، چندی پیش مطلبی را می­خواندم که البته کلام دقیق­شان در خاطرم نیست. مضمون سخن این بود که وظیفه حکومت اسلامی پیشرفت نیست. حفظ اسلام و نگاه داشتن امت در زیر پرچم اسلام، حتی در شعب­ابیطالب در صدر وظایف حکومت است. یا در همین رمضان اخیر گفته بودند: «فقیر به اخلاص نزدیک­تر است، کمتر دچار گناه می‌شود و از صفات برجسته‌ای برخوردار است و غرور در آنها راهی ندارد.»

ج ـ مقام معظم رهبری در جایی گفته بودند: «وظیفه حاکم اسلامی این است که مردم به بهشت و سعادت اخروی برسند.» {دیدار مردمی با مردم ایلام در 13 رجب 1393}

نه سیاسی نویسم و نه قواعد چنین نوشتنی را آموخته­ام. فقر مالی پدیده تازه­ای نیست. آماری که نگاه کنیم فقیرها نسبت­شان به داراها بسیار بیشتر است. کم نیستند کشورهایی که مردم­شان در فقر به سر می­برند و اتفاقا مردم ایران ـ صرفنظر از سرزمین ثروتمند ایران ـ در مقابل مردمان آن کشورها پادشاهی می­کنند. بنابراین باز تاکید می­کنم این یک متن نقادانه و حتی یک متن سیاسی نیست. صرفا یک برداشت و یک گزارش شخصی است. صرفا یک گزارش.

این را هم بگویم که این متن ممکن است برای خیلی­ها حرف تازه­ای نداشته باشد و برعکس خیلی­ها در دل­شان بگویند «این بنده خدا چقدر دیر دوزاریش افتاده است.» شاید هم این چنین باشد. ولی می­دانید که معمولا دغدغه­هایم را می­نویسم. شاید اگر این متن را یک گزارش ببینید نه یک نقد سیاسی، تفاوتش را با مقالاتی که در روزنامه­ها و مجلات متنقد خوانده­اید ساده­تر درک کنید و شاید حرفم برایتان جالب باشد. چون اصرار دارم بگویم که نوشته­ام از جنس نقدهای و تحلیل­های بدبینانه ژورنالیستی نیست.

جملات بالا را آوردم تا خیلی سریع به این نتیجه برسم که به نظر می­رسد که حاکمان ما مبتنی بر خوانش دینی­شان از قرآن و روایات، بر این باورند که رفاه و حتی ثروت، مورد تایید قرآن نیست و بنابراین جلوی روزنه­ای که قرار باشد، رفاه را برای مردم فراهم کند می­گیرند تا زمینه­هایی که سبب می­شود تا مردم از خدا دور شوند و وظیفه حکومت را به خطر اندازند (که نهی از منکر و سعادت اخروی را مخدوش کند)؛ ویران باشند.

برای اینکه حرفم را لمس کنید پیشنهاد می­کنم کتاب الحیات اثر برادران حکیمی(محمدرضا حکیمی) را فقط تورق کنید. فایده این کار حداقل این است که می­فهمیم نظر خیلی­ها که گمان می­کنند، نهاد قدرتمند این جامعه از کارشناسان  و متخصصین استفاده نمی­کند؛ از مبنای مستحکمی برخوردار نیست. بلکه برعکس است و اتفاقا از کارشناسان قدر و فحلی استفاده می­شود؛ اما احیانا نظر این کارشناسان با نظر منتقدین متفاوت است.

تدوین­کنندگان این کتاب(الحیات) از همان ابتدا مدعی­اند که تنها فهم درست از دین اسلام را ایشان ارایه داده­اند. (الحیات کار اسلام را با همه یکسره کرد)

در پی این ادعای سترگ، بخش گسترده­ای از این اثر را به بررسی اقتصاد اسلامی اختصاص داده­اند(چیزی حدود 4 جلد) کتاب را که ورق می­زنید نتایجی که گرفته­اند به شکل برجسته ای خودنمایی می­کند. البته آوردن این حجم از روایت و تفسیر در این مجال گنجاندنی نیست. فقط چند گزینه گزیده را با هم مرور می­کنیم. پیش پیش باید اشاره کنم که این سخنان واقعا سخنان عمیق با ظاهری زیباست که در نگاه اول کمتر مسلمانِ مقلِدی را به تقابل و حتی تامل وامی­دارد:

1ـ اسلام نه تنها به نکوهیدن تکاثر و متکاثران و کوبیدن کامل آنان بسنده نکرده، بلکه روش زندگی اتراف­گرایانه آنان را سخت مورد نکوهش قرارداده تا جامعه فسادِ کردار و انحراف معیشتی آنان را احساس کند و به ویران کردن پایگاه­های ایشان از ریشه بپردازد.

2ـ نظری خشم آمیز به انباشتن مال؛ چون آدمی را از یاد خداغافل می­کند.

3ـ مال به خودی خود فتنه است.

4ـ اموال را پشتوانه زندگی مردم و استقامت ایشان دانستن.

5ـ عیب جویی از مال دوستی.

6ـ اصرا بر اینکه مال، مال خداست و همه امانتداریم.

و نگاه محوری به این آیه از قرآن «ان الانسان لیطغی/ ان رءاه استغنی»

همانا انسان طغیان می­کند/ آن هنگام که خود را توانگر می­یابد.

دغدغه­ای که باعث شد این سخنان منقول از سران حکومتی و اندیشمند، در ذهنم کنار هم جمع شوند، آن بود که خیلی­هامان تصور مان بر این است که سیاست­مداران و سران حکومت و سرزمین­مان می­خواهند که کشور پیشرفت اقتصادی کند و توسعه پیدا کنیم و فکر می­کردم که تلاش می­کنند ولی به دلایل متعدد داخلی و خارجی(مثل تحریم و...) نمی­شود.

البته این قدرها هم ساده­انگار نینگاریدم. یقینا مثل شما می­دانم و می­شناسم برخی سودجو را که با دست­های آلوده­شان خون مردم را می­مکند. مافیای کثیفی که همه­مان بوی فسادکاری­شان را می­شنویم. اما از همان ابتدا تاکید کردم که اساسا متنی سیاسی یا نقادانه نمی­نویسم، که نیازی به بازگو کردن این حرف­های تکراری و حتی کلیشه­ای نباشد. فساد اقتصادی و اداری و مافیای قدرتمندی که برای خودش دولتی در سایه است و اساسا نمی­تواند مردم را در رفاه ببیند، جای خودش. اساسا نه منکر آنم نه می­توانم منکر باشم. لُبِّ سخنم جای دیگر است. تمرکز سخنم بر نشان دادن یک اندیشه است. اندیشه­ای که حتی در بسیاری از افراد خالص و خدمتگزار مردم هم ریشه دارد. اساسا با مطالبی که در بالا آوردم و گمان می­کنم آن اندیشه در بین سران کشور اندیشه­ای جان­دار باشد، برعکس تصورم، نگاه قدرت و قوه حاکمه ایران، به شکل ایدئولوژیکی باور دارد که ثروت و رفاه فاسدکننده است و فسادآور. جمله ششم که از الحیات آوردم را مرور کنید. «مال مال خداست». می­دانیم که باور بر این است که حکومت اسلامی و الهی، دست خداست و حکومت اسلامی باید قدرتمند و ثروتمند باشد. (جمله چهارم منقول از الحیات را ببینید). بنابراین حکومت بایستی قدرتمند باشد اما این به معنای ثروتمند بودن مردم نیست. «ان الانسان لیطغی/ ان رءاه استغنی»/

به زبان مدرن­تر که بخواهیم بگوییم این می­شود که: مردم وقتی مرفه باشند به نیازهای ثانویه می­پردازند و در این جهان متنوع و رنگارنگ امروزی، بسیار سخت است که بتوانیم ایشان را از لذت­های فسادآور و فاسدِ دنیایی، جدای­شان کنیم. نیازهای اولیه که برطرف شد. موسیقی و سینما و تیاتر و هنر و فلسفه و آزادی و برابری جنسی و .... مطالبه می­شود.

خیلی خلاصه نوشتم و امیدوارم سوءتفاهم پیش نیاید. ضمنا این را هم بگویم: اصرار دارم که تمییز دهید میان این اندیشه و اندیشه استعماریِ منسوب به چرچیل ، که می گفت: «عرب را سیر نگهدارید و ایرانی را گرسنه.»

دکتر سریع القلم زمانی گفته بود: «در ایرانِ امروز اجماعی بر سر توسعه و پیشرفت وجود ندارد.» شاید این سخن به همین معنا باشد.



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

فسیل شدگی(بحثی در جمود خواص)

آدم اهل کتابی هستم. شاید بشود گفت یک معتاد به کتاب.. سال‌هاست که یکی از تفریحاتم خرید کتاب است. این را گفتم که بگویم خیلی به این در و آن در زده‌ام تا راه و رسم کتاب خریدن را آموخته‌ام.. به قول یکی از دوستان کتاب خوب را بو می‌کشیم. مدت‌ها در این تصور بودم که مهارت خوبی برای خرید کتاب دارم، تا همین اردیبهشت امسال در نمایشگاه. بعد از چند سال که رفتم. چند صد هزارتومانی کتاب خریدم. وقتی از نمایشگاه آمدم بیرون اصلا حس خوبی نسبت به خریدم نداشتم. حالا اگر کتاب‌ها را ببینید یقینا تایید می‌کنید که کتاب‌های خوبی هستند. همه از انتشارات معتبر، از نویسندگان و دانشمندان و مترجمین اسم و رسم‌دار و باسواد.. اما با این وجود از خریدم راضی نبودم. نمی‌خواهم درباره کتاب و کتابخری حرف بزنم وگرنه می‌گفتم چرا به این حس دچار شدم و البته وقتی دقیق شدم حق داشتم. پس از سال‌ها کتاب‌خوانی، صرفا کتاب خوب خریدن مهم نیست، روشمند بودن در خرید کتاب است که مهم است. البته این تنها دلیل ناراحتی‌ام نبود ولی بگذریم. در این حس و حال بودم که برای هزارمین بار این زنگ در گوشم به صدا درآمد که هرجا بایستی همان‌جا فسیل خواهی شد.

چند وقتی است که می‌خواهم بنویسم از فرایند فسیل‌شدگی. فسیل‌شدگی دلایل متعددی دارد. مثلا سن و سال، پول، موفقیت، خواندن(منظور همان مطالعه است. زیاد خواندن)، یقین و باور، اعتماد به نفس و...  شاید تعجب کنید که همه چیز‌های خوب را نام بردم اما واقعیت دارد. فسیل‌شدگی به نظر من یک بیماری است مختص خواص. فسیل‌شدگی برای کسانی است که به خودشان تکانی داده‌اند و برای خودشان کسی شده‌اند و شاید سری در سرها پیدا کرده باشند. اگر کسی از عوام به دلیل تعصب یا بی‌سوادی یا... نفهمد و هیچ تغییری نکند من اسمش را می‌گذارم تعطیل بودگی. این با فسیل شدگی متفاوت است.

تحلیلی که نگاه کنیم همه این دلایلی که اشاره کردم در ایجاد یک چیز شریکند. غرور.. و غرور یعنی فریفته شدن... و به نظر می‌رسد که فسیل شدگی یکی از آثار این فریفتگی است.

سن:

یادم می‌آید یکی از اقوام، روزی مرا کناری کشید و با لحنی قاطع گفت: تو که روی فلانی تاثیر داری؛ بگو حجابش را رعایت کند.

گفتم: به من ارتباطی ندارد و فکر می‌کنم که امر به معروف‌های مهم‌تری روی زمین مانده‌اند.

با همسرش نشسته بودند آن طرف میز، با سنی حدود ۵۰ سال. هر دو درس خوانده سطوح عالی حوزه و استاد دانشگاه و حوزه.

گفت: این هم مهم است خوب. گفتم چندان با شما موافق نیستم اما فارغ از بحث، این کار را به من نسپرید.

این کلام که از دهنم خارج شد مثل اینکه منتظر بود با من بحثی را آغاز کند، سریع مسیر را عوض کرد و گفت: یعنی چی با من موافق نیستی؟

گفتم: یعنی چنین تعریفی که شما از حجاب دارید را قبول ندارم. اما فارغ از این مباحث اساسا در جایگاهی نیستم که بخواهم کسی را در این مورد نصیحت کنم.

گفت: یعنی قبول نداری که دست باید پوشیده باشد؟آیا نباید ساعد؟ آیا ...؟

گفتم: من با شما قصد مباحثه فقهی ندارم ولی این کار را به من نسپرید.

اما ول نمی‌کرد؛ می‌خواست با من بحث علمی و فقهی راه بیندازد. انگار مدت‌ها  منتظر این لحظه بود که من را هدایت کند و اصلا مساله‌ آن شخص ثالث بهانه بود.

گفتم: تا صبح هم بفرمایید خدمت‌تان هستم؛ اما با شما وارد بحث فقهی نمی‌شوم.

گفت:‌ چرا؟!

بحث داغ شده بود. بعد از کمی مِن مِن گفتم: چون ساختار اندیشگی و دلایل شما را می‌دانم. بارها شنیده‌ام و نتوانستم پذیرایش باشم. از طرف دیگه شما را هم نمی‌توانم تغییر بدهم. بنابراین بحث را بی‌فایده می‌دانم.

این را که گفتم. کمی خوشش آمد از اینکه تعریفش را کرده بودم.  گفت: خوب چرا فکر می‌کنی نمی‌توانی مرا تغییر دهی؟

من هم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم: سن‌تان!!!!!! سن‌تان اجازه این کار را نمی‌دهد.

وا رفت و با همین یک کلمه بحث تمام شد. انتظار نداشت این کلمه را از من بشنود؛ منتظر بود بگویم به خاطر علم‌تان. به خاطر سابقه تدریس‌تان. به‌خاطر سال‌ها درس فقه خواندن‌تان..اما من هیچ‌کدام از اینها را نگفته بودم. یک کلام روی زبانم چرخیده بود: سن‌ و سال!!!!

به این سخن باور دارم. آدمی در یک سنی دیگر قفل می‌کند. فسیل می‌شود و این یکی از تلخ‌ترین اتفاقاتی است که همیشه از آن می‌ترسم. من از مرگ نمی‌ترسم . این را جدی می‌گویم. بارها به مرگ اندیشیدم و کوچک‌ترین هراسی را تجربه نکرده‌ام. اما از فسیل شدن می‌ترسم. بنابراین همیشه ترجیح می‌دهم بپرسم و خوره دانستن باشم تا اینکه بنشینم و قیافه دانشی به خودم بگیرم و نپرسم تا مبادا غرورم خش بردارد. نه... اهل این مدل دوم نیستم. مهم نیست. بگذار دیگران تصور کنند استادند. بگذار حس کنند بیشتر می‌دانند و ما جیره‌خوار علم‌شان هستیم.. مهم این است که من فسیل نشوم. هرچه باداباد.. من از مرگ اندود شدن بیشتر می‌ترسم تا از خود مرگ. شاید بارها به خاطر همین خصوصیت مسخره شده باشم. در نوجوانی دوستانم به من می‌گفتند: «آقای چرا» و قهقه می‌خندیدند. معروف بودم به سوالات پی در پی... شاید آن موقع شکل خام این اندیشه‌ای بودم که الان دارم تبیین می‌کنم؛ اما سر و تهش یک کرباس است..همانم که بودم.

خواندن:

این اتفاق را بین روشنفکران، باسوادها، فلسفه‌خوان‌ها، اهالی فقه و اصول و شعرای پست مدرن و... زیاد می‌بینم. نمی‌خواهم به کسی یا جمع خاصی برچسب بزنم  و قضاوت‌شان کنم؛ اما  این جماعت حس فسیل شدگی زیادی به من می‌دهند. حتی در سن پایین. بارها دیده‌ام هر چه شاعر ـ غیر از یکی دو تا شاعر که قبول‌شان دارند ـ را رد می‌کنند، آن هم با لحنی بسیار تند.

رد کردن و نقد کردن مهم نیست.. اساسا خوب است. اما بارها دیده‌ام آنقدر از موضع بالا به جنس نوشته‌های ایشان نگاه می‌کنند که حتی وقت نمی‌گذارد شعری را که می‌خواهد نقد کند، یک بار بخواند.. اغراق نمی‌کنم. باور کنید برای یکی شان چهارپاره‌ای فرستادم با ۴۰ بند.. اساسا دو بند اول را خواند و باقیش را نخواند. فی‌الفور فحش داد. شاید بیش از ۲۰ بار از شاعران مطرح برایش شعر فرستاده‌ام. با افتخار می‌گوید: «من اساسا نخواندم. غیر از بیت اول.. » بعد هم نقد می‌کند.

این را که می‌گویم گفتگویی است میان متخصصین امر.. وگرنه من هم ممکن است برای مثلا شعر مریم‌ حیدرزاده وقت نگذارم. اما وقتی در جامعه حرفه‌ای شعر می‌نشینی، کسی برایت شعر حیدرزاده نمی‌خواند. شعر جدی می‌خواند. آنجا باید نقدت مبتنی باشد بر اساس داده‌های علمی.. نه صندلی غرور.

این اتفاق منحصر به حوزه شعر نیست. در بین هنری‌ها برجسته است اما در بین اهالی فلسفه و فقه هم دیده شده است. شاید خودتان هم دچار این آدمها شده باشید . شاید خودتان از این دست آدمها باشید. نمی‌دانم.. اما به نظرم خواندن از یک‌جایی به بعد، اگر حواست نباشد فسیلت می‌کند و دقیقا می‌شوی مصداق آیه قرآن. حملوا التورات ثم لم یحملوهاکمثل الحمار یحمل اسفارا..

کوتاه می‌کنم سخنم را و باقی مثال‌هایش را می‌گذارم به عهده خودتان.

مخرج کلامم همین یک جمله است:

فسیل شدگی مرگی پیشاهنگام است.

اللهم اعوذ بک من التفسیل.

 



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

تبیین خرد قرآنی

بخش اول:

 

چند هفته ای است که به دلیل مشغله بسیار و همچنین مطالعات بسیار وقت گیر پیرامون عرفان اسلامی، نتوانسته ام که بر این دیوار چیزی به یادگار بنویسم. اما امروز بر خاطرم گذشت که نوشته ای که چندین سال قبل آن را نوشته بودم را در اینجا قرار دهم. این متن نوشته حدودا یک دهه پیش است. یادگار روزگاری که در شور جوانی، تعلق خاطری داشتم به جریان روشنفکری دینی با آن نوشته های زیبا و فریبنده. حالا این روزها که فاصله زیادی گرفته ام از آن حس و حال، خواستم تا این متن را در دنیای مجازی منتشر کنم. هرچند نه متنی است در خور دغدغه های روزگارمان و نه آن چنان نوشته شده با ساختاری قوی و علمی. اما ایده نهایی اش هنوز برایم خوشایند است. بنابراین اگر به دردتان می خورد بخوانید وگرنه وقت تان را صرفش نکنید. البته شاید افراد معدودی از ظاهر این نوشته بهره ای ببرند، اما خودم امروز سخنگوی این اندیشه و باور نیستم. اگر بخواهم امروز در این زمینه قلم بزنم، شاید به ایده نهفته در دل این نوشتار بپردازم که شاید از لابلای آن خودنمایی کند، اما ظاهر آن نه. البته این را هم بگویم که آنچه در اینجا میخوانید با متن اولیه تفاوتهایی دارد و برخی زوایدش پاک شده است:

کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن          به غمزه رونق ناموس سامری بشکن                                                       

برون خرام و ببر گویِ خوبی از همه کس       سزای حور بده رونق پری بشکن [1]                             

اگر بخواهی درباره کتابی بزرگ همچون قرآن سخن بگویی و بنویسی بی­ گمان برای مقدمه نوشتن درمیمانی و بهترین آغاز و انجام را خود او می یابی که همه اوج است و اوج. با این کتاب بزرگ الهی ـ بشری که همراه می­شوی چاره­ ای نیست جز آنکه سر تعظیم در برابر آن فرو آوری که سرشار است از زیبایی است و عرفان و خرد. این کتاب نماینده موجود یا وجودی برتر و روشن اندیش است که بسیار زیبا و دقیق، قوانینی را مطرح ساخته است که برای بهبود زندگی بشر(دست کم در روزگار نزولش) کارآمد بوده است. این سخنان شاید برای بسیاری ثقیل و غیر قابل هضم باشد و چه بسا چنین سوالی مطرح شود که چرا بسیاری که به این کتاب باور دارند نه تنها هیچ ارتباط و انسی با آن ندارند، بلکه اگر پای حرف دلشان بنشینی آیات به ظاهر تناقض گون این کتاب، آنها را سر در گم کرده است و از جبرِ ظاهرا حاکم بر آن می هراسند و از عذاب های نمایان آن در هر سوره و هر صفحه متحیرند؟!! در پاسخ می توانم بسیار کوتاه بگویم که این کتاب را درست نشناخته ایم. چگونه می توانیم مدعی باشیم که آن را درست شناخته ایم در حالی که بساریمان حافظه مان سرشار از مطالبی شنیداری یا وهمی است که هیچ کدامشان ارتباطی با این کتاب ندارد. برای مثال بسیاری را میتوان یافت که گمان میکنند مجازات های مندرج در کتب فقهی در قرآن آمده است، حال آنکه اگر به این کتاب مراجعه کنید کمتر می یابید آنچه را در کتب فقهی خواهید یافت و از آن جمله مجازات سنگسار. یا بسیاری از قصص قرآنی رایج در جامعه را میتوان شنید که فاصله ای بسیار دارد با آنچه قرآن بیان داشته است و جالب اینکه برخی از روشنفکر نمایان همین قصص را مایه خنده میدانند. مثلا قصه حضرت نوح(ع) یا قصه حضرت سلیمان را با سوالات عقلانی تاریخی روبرو میسازند و سپس نیافتن پاسخ را نشانه ضعف این کتاب میخوانند ومیدانند. حال آنکه اگر به این کتاب مراجعه کنید صرفنظر از تفاسیر و حاشیه ها آنچه در خود این کتاب و متن آن مندرج است را بسیار قوی و بسیار معقول خواهید یافت. البته معقول بودنی که از آن سخن میگویم را در صفحات آتی بیشتر توضیح خواهم داد. خردی که بر این کتاب حاکم است بسیار پخته و حکیمانه است واگر آن را ادراک کنیم خواهیم دید که این خرد باعقل جزئی‎اندیشِ چرتکه‎اندازی که با چند صفحه خواندن از کتاب عظیم علم، به آدمی به ارث می رسد زمین تا آسمان متفاوت است.

             زین خرد جاهل همی باید شدن

             دست در دیوانگی باید زدن[2]

در صفحات آتی قصدم بر این است که با بررسی یکی از ادله ای که میتواند ما را به تعریفی هر چند کلی از خرد حاکم بر متن قرآنی، برساند؛ بپردازم. خردی که نه علم‎اندیشی محض است که فقط دانش را می‎فهمد و قوانین خشک ماشین حسابی دنیا را و نه ایمان‎مندی محض که از دنیای بیرون و قوانین حاکم بر آن آدمی را جدا میسازد. هرچند شاید در نگاه اول موضوعاتی که به آنها پرداخته میشود بوی کهنگی گرفته باشد و موضوع روز نباشد اما من معتقدم که یکی از دلایل مهجوریت این کتاب و شکاف نسلی میان ما و او همین موضوعات قدیمی است که در ناخودآگاه جمعی[3] ما وارد شده است و اگر عمیق تر به آن بنگریم این مطلب را بهتر درک می کنیم. اگر به برخی از داستان های و تعاریف کلامی مذهبمان ـ که درحال حاضر رایج هم هست ـ نظری بیافکنیم به تعارضاتی با این کتاب برمی خوریم که بسیاری از افراد را به چالش می کشاند. بسیاری از اینها مساله داغ روز نیستند اما در روزگاری که بازارشان در جامعه و در میان مردم گرم بود بی ‎پاسخ ماندند و بدون آنکه تکلیفش روشن شود رها شده و در لایه های زیرین وجودی بسیاری باقی مانده و امروز برای رهایی از این تعارضها این کتاب را محدود به زمان نزول میدانند.

باورم بر این است که قرآن از قواعدی پیروی میکند که در نگاهی کلان، خردمندانه است. از جمله استدلالی که در این مجال قصد آوردنش را داریم، معجزات منسوب به حضرت محمد(ص) است. معجزاتی که در صفحات آتی چندی از آنها را بر می شماریم و مختصری درباره آنها توضیح خواهیم داد.کمی به مرور حافظه تان بپردازید واگر آنها را به خاطر می‎آورید نظری بر آنها بیاندازید. آیا آنها بر تصور شما بر حضرت محمد (ص) اثری دارند و اگر دارند چه اثری؟؟ شاید برایتان جالب نباشد که به این مسایل که چندان رواجی ندارد بیاندیشید اما من معتقدم که همین هاله‎هالی مبهم اعتقادی که در حافظه ما رسوب کرده است بخش عظیمی از تصویر ما از قرآن و دین مان را تشکیل میدهد. البته در اینجا من در حوزه دین وارد نمی شوم و صرفا به قرآن ـ به عنوان یک متن مستقل ـ می پردازم.

اولین سوالی که ایجاد می شود این است که آیا  هیچیک از این معجزات در قرآن آمده است؟ و اگر در قرآن آمده چگونه بیان شده است و در کل نگاه قرآن به این امور خارق عادت چگونه است؟ که چندان غریب نیست از مردی تا این حد به کمال رسیده خارق عاداتی سراغ داشته باشیم و از او دیده باشند. در این مجال با قرآن همراه می شویم و خواهیم دید که چه زیبا مرزهایی را برای زندگی و عالم کائنات تعریف می‎کند که ادراک آنها بسیار گرانبهاست و ما را به فهم هرچه بهتر این کتاب نزدیک می سازد.

در اینجا به جهت خودداری از اطاله کلام به سراغ اصل مطلب می روم و برای وارد شدن به بحث نظرتان را جلب می‎کنم به چندی از معجزاتی که به آن حضرت نسبت داده‎اند و البته این بخش کوچکی از معجزات منسوب است.(منبع منتهی الآمال نوشته شیخ عباس قمی):

معجزات:

الفـ- معجزات مربوط به اجرام سماویه و مربوط به آسمان:

1ـ شق القمر: دو نیم شدن ماه به خواست مشرکین و توسط حضرت محمد(ص) (آیات اولیه سوره قمر)

2ـ رد الشمس: برگرداندن خوشید از غروب کردن برای منع قضا شدن نمازعصر امام علی (ع)، چرا که ایشان حاضر به بیدار کردن حضرت محمد که بر پای ایشان خوابیده بودند نشدند.

3 ـ قحطی و سیل: نفرین پیامبر در حق قبایل عرب که به قصد آزار ایشان متحد شده بودند و قحطی آمدن در مدینه و جاری شدن سیل به علت دعا کردن حضرت پس از نفرین و پراکنده شدن ابرها پس از سیل از دعای حضرت.

4ـ فرود آمدن جبرئیل و آوردن میوه های بهشتی نزد پیامبر، حضرت زهرا(س) وحسنین که زیر عبای ایشان بوده‎اند.

ب) معجزات آن حضرت در جمادات و نباتات (سلام و تسبیح سنگ و درخت و ...) :

1ـ پس از هجرت ایشان مسجد بنا کردند که در جنب آن درخت خرمای خشکی بود و  پیامبر به هنگام خطبه خواندن به آن تکیه می‎کردند که پس از ساخته شدن منبر و تکیه حضرت به آن، درخت گریست تا ایشان آن درخت را در بر گرفت و آرام شد (نام آن ستون حنانه است).

2ـ حرکت درخت به در خواست مشرکین و امر حضرت که درخت از جایش کنده شد و با صدای شیهه بال مرغان آسمانی به نزد ایشان آمد و سایه بر سر حضرت و حضرت علی (ع) افکند و به اذن ایشان نیم آن سر جایش برگشت و نیمی دیگر ماند تا به اذن حضرت آن نیمه نیز به آن نیم چسبید.

3ـ درختی که پس از جنگ حنین حضرت به آن تکیه کرد و آن هرگز نخشکید.

4ـ طفیل بن عمرو به پیشنهاد قریش پنبه در گوش کرد تا صدای محمد(ص) را نشنود و هر چه بیشتر می‎فشرد بیشتر می‎شنید و لذا ایمان آورد و برای ابلاغ اسلام از حضرت نشانه‎ای خواست و به امر حضرت سر تازیانه اش نورانی شد.

ج) معجزات در حیوانات:

1ـ پیامبر در صحرا صدایی شنید و آهویی را دید در چنگ شکارچی که تقاضا کرد بروم به بچه هایم شیر بدهم و بیایم. رفت و آمد که صیاد آزادش کرد و سپس مسلمان شد.

2ـ شتری نزد حضرت سر به خاک گذاشت و حضرت شکایتش را فهمید و رسیدگی کرد.

3ـ سفینه، برده آزاد شده حضرت که آزاد می‎شود و در سفری دریایی در جزیره‎ای گرفتار شیر می‎شود و با نام پیامبر نجات می‎یابد.

4ـ پرنده‎ای بنام سبزقبا کفش حضرت را به آسمان می‎برد تا مار درون آن ایشان را نیش نزند.

د) معجزات و زنده کردن مردگان و شفای بیماران:

1ـ کودکی را نزد حضرت آوردند کچل بود. حضرت دست به سرش کشید و در جا مو در آورد و کودکی نزد مسیلمه کذاب بردند از دست او کچل شد.(از این قبیل معجزات باژگونه از او کم نیست.)

2ـ نابغه جعدی پیامبر را شعر می‎گفت پیامبر دعایش کرد تا 130 سالگی دندانهایش نریخت یا اگر ریخت بهتر از آن روئید.

3ـ ابوهریره خرما نزد حضرت آورد تا دعای برکت کند و حضرت گفت در انبانت هر گاه دست کنی خرما در می‎آوری و چنین شد.

4ـ با صحابه بودند که ابوالهیثم گفت دوست دارم چیزی برای خیرات داشته باشم. درخت نخل خشکی آنجا بود که حضرت آب را قرقره کردند و بر آن ریختند و درجا خرما داد و همه خوردند.

5ـ از انصار کسی بزغاله داشت که بخاطر پیامبر ذبح کرد و فرزندانش دیدند و در بازی هم را ذبح کردند و یکیشان مردکه حضرت بادعایشان او را زنده کرد.

6ـ پس از هجرت به خانه ابو ایوب انصاری وارد شدند که فقط یک بزغاله داشت که بریان کرد و یک صاع گندم که نان شد و همه مردم به اذن حضرت از آن خوردند و سپس استخوانها را در پوست گذاردند و آن بزغاله  زنده شد .

7ـ ملاعب الاسنه یا ابوبرا از بزرگان عرب به بیماری استسقا دچار شد و حضرت خاک از زمین برداشت و آب دهان بر آن انداخت و بیمار با خوردنش خوب شد.

8ـ در بین راه هجرت به خیمه «ام معبد» رسیدند که بزی داشت بی شیر، حضرت آن را دوشید و همه ظرفها را پر شیر کردند.

9ـ در جنگ خندق حضرت از گرسنگی سنگ به شکم بسته بودند که جابر انصاری بزغاله اش را ذبح کرد و یک صاع جو که آن را پخت و حضرت خانه او را بزرگ کرد و حدود 1000 نفر خوردند و چند روز بعد هم از آن خوردند.

10- قتاده بن نعمان در احد زخمی شد و چشمش از حدقه در آمد چون تازه ازدواج کرده بود با دعای حضرت چشمش خوب شد.

هـ) معجزات در کفایت دشمنان:

1ـ ابوجهل سوگند خورده بود هر جا حضرت را در نماز بیابد بکشد و می بیند، سنگ برمی دارد که چنین کند و نمی تواند و وقتی از او دلیلش را می‎پرسند، می‎گوید دستم به گردنم غل شد و نتوانستم یا به روایتی دیگر می‎گوید که بین او و خودم اژدهایی خشمناک دیدم.

2ـ مسخره کنندگان پیامبر مردند، مثلا ولیدبن مغیره که خار در پایش رفت و آنقدر از پایش خون رفت و آن را از سر غرور خارج نکرد که مرد.

3ـ حضرت در کعبه در سجده بود، ابو جهل بچه دان شتر برسر ایشان ریخت و حضرت زهرا پاکش کرد و حضرت او را نفرین کرد.او در چاه بدر هلاک شد.

4ـ پیامبر در برخی نماز شبها سوره لهب را می خواند لذا زن او قصد ناسزاگویی به او را داشت و به این جهت به دنبال حضرت به مسجد آمد و به اذن خدا هر چه پی ایشان گشت او را ندید در حالیکه ایشان آنجا بودند.

5ـ ابولهب از ابوسفیان دلیل شکست در بدر را پرسید و او گفت سوارانی از آسمان می‎آمدند و ابولهب «ام‎فضل» را بر زمین زد چرا که گفت آنها فرشتگان بودند و «ام فضل» عمود خیمه بر سرش کوفت و او هفت روز بعد مرد.

و- معجزات مستولی شدن به جنیان و شیاطین:

1. ماجرای ایمان آوردن جنیان به قرآن و تدریس شرایع توسط امام علی.

2. در جنگ بنی مصطلق جبرئیل برای محمد پیام آورد که برخی جنیان قصد ضرر زدن به تو دارند و علی رفت و با نام خدا شمشیر می زد و آنها دور شدند و برخی مسلمان شدند.

3. تمییم داری در راه شام بود که می‎خواست بخوابد و از جنیان به اهل وادی پناه ببرد (این رسم عرب بوده که از جنیان امان می طلبیند) که ندا آمد پناه به خدا و محمد (ص) ببر.

4. پس ازمرگ ابوطالب آزارها زیاد شد و ایشان به طایف رفت و با 3 نفر از رئیس قبایل دیدار کرد و آنها مسخره کردند و سنگ زدند و خلاصه عداس نصرانی مسلمان شد و در نماز هم بسیاری از جنیان به او ایمان آوردند.

ز- پیشگویی ها و خبر از غیب:

1. روز بدر اشرافیهای که عباس داشت حضرت از او گرفت و بعدها از او طلب فدا کرد و او جز زن نداشت و به دعای حضرت ثروتمندشد.

2. روزی ابوسفیان بنام رسول الله در اذان ایراد کرد و امام علی فرمود: و رفعنا لک ذکرک..

3. مردی نزد حضرت آمد و گفت پولی ندارم تا حضرت دعا کنند و رفت،کاروان آمده بود از آنها خرید و فروخت و یک درهم سود کرد و فردا دروغ گفت و حضرت فهمید.

4. پیشگویی آخر جنگ موته و شهادت جعفر بن ابی طالب و نیز خضاب شدن محاسن امام علی (ع) به خون و آزارهایی که به عمار رسید و شهادت امام حسین (ع)........[4]

تا همین اندازه از معجزه‎های آن حضرت که نقل شده است را بیان کردیم و به همین بسنده می‎کنیم و پذیرش آنها را از لحاظ تاریخی و روایی و عقلی به تحقیق وا می‎گذاریم و به هر خواننده، ولی به طور کلی بایستی گفت که به نظر می‎آید برخی از این کرامات یا معجزات اصولا با شان نبوت و رسالت سازگاری ندارد و بعضا اساسا معجزه نیستند. لذا اگر توجه بکنید برای تخریب مسیلمه کذاب به او معجزات باژگونه نسبت میدهند که جای بسی شگفتی است!!! چرا که هرچند این اعمال معجزه نیستند اما به همین اندازه دخل و تصرف در هستی شبهه افکن است و نمی توان پذیرفت خداوند چنین تواناییی به چنین انسانی داده باشد.


[1] - غزلیات حافظ

[2] - مثنوی معنوی

[3] - توجه داشته باشید که «نا خودآکاه جمعی» با نظریه «ناهشیاری جمعی» یونگ اشتباه گرفته نشود، هرچند بی ارتباط با بحث نمیباشد.

[4]. توجه داشته باشیم که اینها فقط بخش بسیار کوچک از معجزات نقل شده آن حضرت است و حتی برخی از علما از ایشان بیش از 4400 نقل کرده و 3000 تا از آنها به ثبت رسیده است می توانید برای مطالعه تفصیلی به کتاب حیوه القلوب علامه مجلسی مراجعه کنید...

 

ادامه دارد...



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب
تمامی حقوق این وب سایت برای گروه آواساز محفوظ است